همانطور که میدانید، واقعیت وجودی انسان، به دو قسمت مادی (جسمی) و غیرمادی (روحی) تقسیم میشود. بحث در مورد روح، مسئله جاودانگی و یا محدودیت عمر آن، داستانی بی پایان در طول قرنهای اخیر بوده و به موضوع مورد علاقه بسیاری از متفکرین تبدیل گشته است. ماهیت مرموز روح از جهات مختلف علمی بسیار جذاب است و سوالات بسیاری را برای ما به وجود میآورد. اما اکنون گروهی از محققین بر این باور هستند که توانستهاند در نهایت یک پاسخ قطعی برای آن ارائه کنند. در این نظریهی علمی، دانشمندان سعی بر آن دارند که مسئله بازگشت روح به دنیا پس از مرگ را به اثبات برسانند.
بر اساس گفتههای دانشمندان حاضر در این مطالعه، مغز انسان در واقع یک کامپیوتر بیولوژیکی و “آگاهی انسان” همانند یک نرم افزار است که توسط کامپیوتر کوانتومی موجود در مغز شکل میگیرد. از این رو ذهن انسان بعد از مرگ به موجودیت خود ادامه خواهد داد. در نتیجهی این مطالعه، دانشمندان بر این عقیده بودهاند که روح انسان بعد از مرگ، از بین نخواهد رفت و مجددا به دنیا باز میگردد. اما هنوز برای اثبات بازگشت روح به دنیا پس از مرگ زود است؛ از این رو دانشمندان به ارائه دلایلی محکمتر پیرامون محوریت این مطالعه پرداختهاند.
اثبات بازگشت روح به دنیا پس از مرگ با تعاریف جدید از سلولهای مغز!
از سال 1996، دکتر استورات هامروف (Stuart Hameroff) به عنوان یک فیزیکدان آمریکایی و همچنین بازنشستهی گروه روانشناسی و بیهوشی، به همراهی دیگر فیزیکدان آمریکایی از دانشگاه آکسفورد با نام راجر پنروز (Sir Roger Penrose)، بر روی تئوری کوانتومی “آگاهی” کار کردهاند، آنان بر این باورند که روح در میکروتوبولهای سلولهای مغز نگهداری میشود.
این تئوری تحریک آمیز نشان میدهد که روح انسان در سلولهای مغز و در ساختاری در درون آنان با نام میکروتوبولها موجودیت دارد.
علاوه بر این، دانشمندان استدلال میکنند آنچه که انسانها به عنوان “آگاهی” میشناسند، در واقع نتیجهای از اثرات “گرانش کوانتومی” است که داخل میکروتوبولهای سلولهای مغز قرار گرفتهاند. این نظریه توسط دانشمندان مذکور، با عنوان تقلیل عینی هماهنگ (Orchestrated Objective Reduction) و یا به طور خلاصه ارک-ار (Orch-OR) نامگذاری گردیده است.
این تئوری میتواند وضعیت افرادی که وارد فاز شناخته شدهی “مرگ بالینی” یا تجربه نزدیک به مرگ میشوند را نیز توضیح دهد. در واقع در چنین حالتی، میکروتوبول واقع در مغز حالت کوانتومی خود را از دست داده اما اطلاعات خود را حفظ میکنند. به بیانی دیگر و آنطور که دانشمندان آن را توضیح میدهند: وقتی افراد میمیرند، این مرگ تنها در قسمت جسم آنان انجام میگیرد. بدین ترتیب بازگشت روح به دنیا پس از مرگ تا حد بسیاری ملموس و قابل درک خواهد بود.
دکتر استورات هامروف در مصاحبه با Science Channel در مستند کرمچاله، توضیحات خود را اینگونه ارائه داد:
اجازه دهید بگوییم قلب از تپش باز ایستاده و جریان خون در رگها متوقف میگردد. در این حالت میکروتوبولها حالت کوانتومی خود را از دست میدهند، اما اطلاعات درون آنان همچنان باقی میمانند. این اطلاعات قادر به نابودی نبوده و فقط در وسعتی بزرگ و در خارج از بدن او پراکنده خواهند شد. اگر فرد زنده بماند، این اطلاعات مجددا به میکروتوبولها باز میگردند. در این حالت فرد از تجربهی نزدیک به مرگ سخن خواهد گفت! اما اگر این فرد بمیرد، غیرممکن است که این اطلاعات به کلی نابود شوند، در واقع این اطلاعات کوانتومی در خارج از بدن او تا مدتی نامحدود حضور خواهند داشت، این همان چیزیست که ما آن را با عنوان روح میشناسیم.
بر اساس این مطالعه، واقعیت روح در بدن انسان، چیزی بیشتر از فعل و انفعالات نورونهای مغزی است. حتی این احتمال وجود دارد که از ابتداییترین لحظات آغاز زمان (در پیدایش اولیه دنیا)، روح نیز موجودیت پیدا کرده باشد.
در جمعبندی مسائل مطرح شده در این نظریه، به نظر میرسد که بازگشت روح به دنیا پس از مرگ با چنین تعاریفی منطقی به نظر میرسد. اما آیا به نظر شما چنین چیزی امکان پذیر است؟ آیا به واقع روح انسانها بعد از مرگ به دنیا باز میگردد؟
گجت نیوز آخرین اخبار تکنولوژی، علم و خودرو 






اصلا روح از دنیا خارج نمیشود که دوباره به دنیا بازگردد!!
بنظرم اطلاعات ناقص بود توضیح نداده بود که روح کجا میره که دوباره به دنیا برگرده.
من حس میکنم بلافاصله بمحض مرگ روح ما که قسمتی از نیروی مغناطیس در کائنات هست بسرعت و بصورت آنی در یک کالبد دیگر که تازه متولد شده بلیعده میشود و همه ما انسانها داری یک روح مشترک و واحدی هستیم و موجودت ما رو شکل میده و هیچگاه در این جهان مرگی وجود نداره و مرگ مکانیزم بازیابی دوباره در جسم و کالبدی سالمتر هست.
من بعد از این باور حتی ذرهای از مرگ واهمه ندارم و بیصبرانه منتظر مرگم تا دوباره در یک کالبد تازه و سالم بازیابی شوم.
تمام نوشته های بالا خواندم ولی کسی چیزی درستی نگفت من الان نزدیک چند سال چشم سوم فعال کردم تا سرم میزارم روی بالشت خواب می بینم تازمانیکه بیدار بشم اولا روح از جسم جدا میشه خیلی هر کی گفته نه دورغ محض چون که خودم تا حالا چندین بار اگر بگم بالای 50بار شاید بگی دورغ خودم بالاسر خودم دیدم حتی داشتم تو سقف اتاقم میزدم بیرون با سرعت خیلی زیاد منو داشتند می برد بالا بالا قابل توصیف نیست تو تاریکی مطلق و روشنایی که بعضی وقته می ترسید م اسما خدا وند زمزمه میکردم حتی مو قع برگشتن به جسم خودم میددم وقتی شب ها چشم میبندم با اینکه بستم همه جا می بینم خواب امواتم مخصوصا مرحوم پدر م میبینم بعضی وقت ها ناراحت و یا خیلی شاد خودم و خانواده ام اونجا دیدم خیلی زیا د خواب دیدم حتی شاید باورتون نشه من همیشه از خدا خواستم زندگی پس از مرگ تو خواب به من نشون بده چون خواب برادر مرگ یعنی تا الان بیش از چندین بار خواب مرگم دیدم و همه دارند جیغ و داد میزنند که من بیدار بشم حتی نمی تونستم پلک بزنم احساس کردم کل بدنم بیحس شده سرد هست و وقتی این حالت میدیدم می گفته من مردم گریهمیگرفت و می ترسیدم تو اون حالت از خدا میخواستم منو برگردون ویک فرصت یگری بهم بده و وقتی برمیگشتم میگفتم غلط کنم دوباره تجربه مرگ بخوام اما دوباره اینو تو دلم میگفتم دوباره برام اتفاق می افتاد حتی یک بار دیگر خواب دیدم تو بستر مرگم به شخصی که عقیده داشتم امد بالا سرم و گفت نگران نباش برمیگردی حالا شاید هر کی به یه چیزی اعتقاد داشته باشه بار دیگری خواب دیدم یک نفر دست چپم گرفت باسرعت بالا تو اسمان ابری تاریک به سوی دالون ی از نور منو میکشه بالا که داشتم می ترسیدم یک دفعه به کسی که اعتقاد داشتم کمک خواستم کمکم کرد و از خواب پریدم پس به این نتیجه پی بردم روح پس از مرگ از جسم جدا میشود و دیگر به این دنیا باز نمی گردی اما به دنیا دیگری میری که تمام اعضای خانوادت اونجا و احساس دل تنگی نمی کنی یعنی ادم به صورت موازی که ما داریم زندگی می کنیم روی زمین یه کسی دیگر مثل خودمان تو دنیا دیگر ی همزمان داره زندگی میکنه حتی روشی وجود داره که می تونی روحت از جسم جدا کنیاینو بری سرچ کنی تو اینترنت روش زده من خودم روی اینستا دیدم فیلمشو ملاصدرا تو کتابش ذکر کرده تناسخ به دو صورت نوع اول دوباره زنده میشی وبرمیگردی تواین دنیا توجسمی دیگری که خود ادم میشه خالق خودش که گفته این دورغ محض نوع دومش پس از مرگ به دنیا دیگری میری و زندگی خودت دوباره شروع میکنی که یعنی در اینجا خالقی هست که تو به وجود اورده و وجودت از اونه که خوده من هم با تناسخ نوع دوم موافقم چون تا حالا جاهای خیلی زیادی شبیه دنیا خودما ن را تا حالا خیلی زیاد با همان ادم ها و بستگانم دوستانم تجربه و دیده ام اون هم به وفور ولی من به دنیا موازی اعتقاد دارم چون همزاد شخص خودمان تو دنیا دیگری با همان خانواده دوستان دارند زندگی می کنند چشم سوم همان چاکرا اجنا هست که تمرین خیلیزیادی میخوادکه بتونی فعالش کنی اونم در حد چند در صد نه صددرصد الان استاداگر اشتباه نکنم حیدر زاده روی یوتیوب گذاشته می تونید برید مشاهده کنید تمام تمرینات و روش هاش موجوده.
تمام نوشته های بالا خواندم ولی کسی چیزی درستی نگفت من الان نزدیک چند سال چشم سوم فعال کردم تا سرم میزارم روی بالشت خواب می بینم تازمانیکه بیدار بشم اولا روح از جسم جدا میشه خیلی هر کی گفته نه دورغ محض چون که خودم تا حالا چندین بار اگر بگم بالای 50بار شاید بگی دورغ خودم بالی سر خودم دیدم حتی داشتم تو سقف اتاقم بالا سرخودم میزدم بیرون با سرعت خیلی زیاد منو داشتند می برد بالا بالا قابل توصیف نیست تو تاریکی مطلق و روشنایی که بعضی می ترسید اسما خدا وند زمزمه میکردم حتی مو قع برگشتن به جسم خودم میددم وقتی شب ها چشم میبندم با اینکه بستم همه جا می بینم خواب امواتم مخصوصا مرحوم پدر م میبینم بعضی وقت ها ناراحت و یا خیلی شاد خودم و خانواده ام اونجا دیدم خیلی زیا د خواب دیدم حتی شاید باورتون نشه من همیشه از خدا خواستم زندگی پس از مرگ تو خواب به من نشون بده یعنی تا الان بیش از چندین بار خواب مرگم دیدم و همه دارند جیغ و داد میزنند که من بیدار بشم حتی نمی تونستم پلک بزنم احساس کردم کل بدنم بیحس شده سرد هست و وقتی این حالت میدیدم می گفته من مردم گریه و می ترسیدم تو اون حالت از خدا میخواستم منو برگردون ویک فرصت یگری بهم بده و وقتی برمیگشتم میگفتم غلط کنم دوباره تجربه مرگ بخوام اما دوباره اینو تو دلم میگفتم دوباره برام اتفاق می افتاد پس به این نتیجه پی بردم روح پس از مرگ از جسم جدا میشود و دیگر به این دنیا باز نمی گردی اما به دنیا دیگری میری که تمام اعضای خانوادت اونجا و احساس دل تنگی نمی کنی یعنی ادم به صورت موازی که ما داریم زندگی می کنیم روی زمین یه کسی دیگر مثل خودمان تو دنیا دیگر ی همزمان داره زندگی میکنه حتی روشی وجود داره که می تونی روحت از جسم جدا کنیاینو بری سرچ کنی تو اینترنت روش زده من خودم روی اینستا دیدم فیلمشو ملاصدرا تو کتابش ذکر کرده تناسخ به دو صورت نوع اول دوباره زنده میشی وبرمیگردی تواین دنیا توجسمی دیگری که خود ادم میشه خالق خودش که گفته این دورغ محض نوع دومش پس از مرگ به دنیا دیگری میری و زندگی خودت دوباره شروع میکنی که یعنی در اینجا خالقی هست که تو به وجود اورده و وجودت از اونه که خوده من هم با تناسخ نوع دوم موافقم چون تا حالا جاهای خیلی زیادی شبیه دنیا خودما ن را تا حالا خیلی زیاد با همان ادم ها و بستگانم دوستانم تجربه و دیده ام اون هم به وفور ولی من به دنیا موازی اعتقاد دارم چون همزاد شخص خودمان تو دنیا دیگری با همان خانواده دارند زندگی می کنند.
با سلام
همه نوع معجزه شنیده بودیم اما تا کنون معجزه معجزه ها را ؛ تاج سر و اشرف همه معجزه ها را نشنیده بودیم. همه نوع افسانه شنیده بود اما تا کنون افسانه افسانه ها را ؛ گل سر سبد افسانه ها را نچیده بودیم و شاه میوه افسانه ها را نچشیده بودیم.
معجزه شق الانسان را
خداوند متعال ( نه خداوند محض و غیبی دینی بلکه خداوند عینی و واقعی علمی ) با اراده استوار و محکم و خواست آزاد خود ، همه مارا در عالم پنجم به دونیم مساوی تقسیم خواهد کرد و حجم عددی جمعیت را دو برابر خواهد نمود. هر فرد انسانی در آن عالم و عوالم بعد از آن تا عالم هفتم به زوج خود تبدیل خواهد شد. یک مرد به دو مرد و یک زن به دو زن تبدیل خواهند شد و البته از دوران نطفه بسته شدن در طبیعت روحی و خارج از رحم مادر. در آن عالم تولید مثل از طریق تقسیم سلولی روحی در طبیعت روحی صورت می گیرد و نیازی به آمیزش جنسی پدر و مادر ندارد. زیرا والدین هم خود از آن راه به عرصه وجود پا خواهند گذاشت. آن زوج ها را من پیشایس ” زوجهای بنیادی خودی ” می نامم که عاشق معشوق خواهند بود. البته مفهوم خویشتن را نباید به مفهوم ” خود پرستی ” اشتباه بگیریم. و همچنین آن ها را با دو قلو های فعلی که از یک تخمک ایجاد می شوند هم سان بدانیم . زوج های بنیادی خودی دو جسم روحی آغشته به ذره ناچیز مادی مطلقا برابرند و دارای یک روان واحد خواهند بود آنهم بصورت تنیدهگی کوانتایئ. اگر یکی آز آنها در آن سمت کیهان روح باشد و لذتی را تجربه کند ، جفت او در این سمت کیهان همان لذت را بطور مطلقا مساوی و همزمان تجربه خواهد کرد به اضافه لذااذی که خود می برد. هر دو دارای یک اندیشه ، یک فکر ، یک خیال و یک احساس واحد خواهند بود. ناف های آنها در آسمان توسط خود خداوند با دستهای مهربان و مامایی آن پدر و مادر بزرگوار و رحیم و رحمان برای همدیگر بریده و جراحی میشوند و آنهم بدون تیغ و نخ و سوزن بلکه از طریق تصور کردن و بشو گفتن. آن زوج ها سه نوع خواهند بود به شکل : مذکر مذکر و موئنث موئنث و سر انجام مذکر موئنث.
در عالم ششم تغییر و تبیدیل جنسی صورت می گیرد. مذکر مذکر عالم پنجم در عالم ششم به موئنث موئنث تبدیل خواهد شد و موئنث موئنث عالم پنجم در عالم ششم به مذکر مذکر. حالت مذکر موئنث در عالم پنجم ایجاد نمی شود بلکه در عالم نهائی یا عالم هفتم . این تصویر خیالی که به احتمال قریب به یقین حقیقت دارد حاصل سال ها اندیشیدن به موجود انسانی و هدف و غایت زندگی او می باشد که در اندیشه من ایجاد شده است. گاهی اوقات حس میکنم که خداوند باریتعالی، عزوجل ، منشاء و مبداء کائنات ؛ آفریننده زمین و آسمان ها و خالق ارض و سماوات با خویشتن خویش در حالِ حال کردن است. این زوجهای بنیادی در وجود و اعماق روان هر فرد انسانی بصورت قوه و استعداد محض و غیبی وجود دارند و در انتظار ظهور رسیدن و به فعلیت در آمدن اند. طبیعت مادی و روحی فعلی قادر نیست که شرائط و امکانات ظهور این قوه ها به عمل را فراهم نماید. لذا هرکدام به اسباب و ابزار خاص خود نیازمند میباشند و این مسالح ساختاری با تغییر نسبت مقدار ماده و روح و آنهم از طریق نوسازی جهان و آنهم از طریق وقوع مه بانگ های متوالی و آنهم با اراده خود خداوند صورت خواهد گرفت. روح و ماده دو جنبه جدا ناپذیر خود خداوند هستند. و نسبت مقدار ماده و روح به نفع روح تغییر خواهد کرد. فیلسوف آلمانی به نام هگل در اثر معروف خود یکی بودن روح و ماده را از طریق نتیجه گیری های منطقی به اثبات رسانده است ، اما معتقد است که حقیقت واقعیت روح می باشد. من اشتباه اورا در اینجا تصحیح می نمایم و میگویم : حقیقت واقعیت نه تنها روح بلکه روح و ماده میباشد. لذا پس از مرگ روح از بدن و ماده جدا نمی شود و در سطح ذرات بنیادی بصورت میدان های الکتریکی و مقناطیسی در قالب کیفیت و قوه و استعداد و خاصیت باقی می ماند. بنا براین روح پس از مرگ بدن به زندگی بر نمی گردد بلکه خود انسان دو باره روح و جسم خود به زندگی بر میگردد.
سلام زینب
من هم با تو هم حس و هم نظرم. خداوند همه رقم و همه جانبه در حالِ حال کردن با خویشتن خویش است. تمام لذات موجودات زنده و غیر زنده جملگی لذت لحظه ای اویند و تمامی درد و رنج موجودات زنده و غیر زنده حاصل بی
خیالی و بی توجهی اویند در حین لذت بردن های آنی او. چه لذت ها که نمیبرد؟ گاهی اوقات به توانی هایش حسادت می برم و به خودم میگویم
( البته زبان لال گوش شیطان کر ) که نکنه آن بزرگوار با شیطان هم!! …
گویا همه درد و رنجها فرش زیر پایش اند و همه لذت ها کام بخش جانش
و جان جانانش.
زینب من مثل تو باورم این است که روح و روان بعد از مرگ از تن جدا نمی شوند، بنابر این نیازی هم به رجعت و بازگشت به او ندارند ، بلکه خود انسان پس از پایان یافتن این زندگی با جسم و روح و روان به همراه کل کیهان و عالم وجود دو باره از نو وارد زندگی دوم خود خواهد شد. منتهی بر خلاف تو من در این روند سیر و سلوک تکاملی یک چیز دیگه ای می بینم شاید تو
هم آنرا دیده ای اما در متن به آن اشاره ای نکرده ای. من ترا جان جانان می بینم! فکر میکنم که مجرد ترین مفهوم و معنی در اندیشه و ادبیات ما انسان ها جان باشد و نه روح و روان و جسم. حالا در ذهن و خیال خود یک زمینه را تصور کن که همه چیز ریشه خود را در آن داشته باشد و همه چیز آب زندگی خودرا از آن دریافت نماید. بعد از این خیال تصور کن که آن زمینه سطح دو ضلعی نیست بلکه حجمی در بر گیرنده چهار بعد زمان و مکان.
آن زمینه به نظر من مجرد ترین لایه های حجمی وجود خداوند می باشد.
در طی نزول و یا تبدیل وحدت به کثرت ، خداوند اساسی ترین بخش وجود خود را بصورت پیوستگی محض نگه داشته و از رسیدن ریشه مبارک خود به کثرت جلو گیری کرده است. به نظر من تو هم به این نکته رسیده ای و شاید برایت مهم نبوده که به آن اشاره کنی. لذا بر خلاف اندیشمندان دینی باور من این است که در حین بسته شدن نطفه در رحم مادر ، روح و روان از بیرون و با امر خداوند به او تعلق نمی گیرند. خود نطفه دارای یک جنبه کمی و دو جنبه کیفی می باش و این جنبه ها از هم جدایی ناپذیرند و هیچ کدام از
آنان علت و عامل زندگی نیستند ،بلکه مسالح و ابزار های کمی و کیفی که در قالب آنان ، جان جانان مشغول زندگی شود. لذا، زمینه بنیادی اشاره شده که مجرد ترین بخش وجود می باشد جان می باشد و نطفه پس از به وجود آمدن از آن اقیانوس محض و مجرد پیوستگی جان می گیرد و زنده می شود. در این جا لازم است به افسانه دینی خلقت آدم اشاره کوتاهی داشته باشم. در اولین کتاب موسی به نام خلقت آیه مربوطه به شکل زیر است:
خداوند آدم را از خاک آفرید و سپس از دَم خود به او زندگی بخشید.
آیه مربوطه در قرآن به شکل زیر می باشد :
خداوند آدم را از خاک آفرید و از روح خود در او دمید.
در آیه قرآنی قرآنی به زندگی اشاره ای نشده است، لذا مفسرین دینی مسلمان روح را عامل زندگی میدانند و چون از بیرون به تن تعلق گرفته است و به خدا تعلق داشته، آنرا مجرد از تن و ماده می پندارند. در صورتی که ماده و روح و روان جنبه های کثرت پذیر ( اما در واحد های کثیر جدا ناپذیر ) خود خداوند هستند و چیزی که مجرد و کثرت ناپذیر است جان خداوند می باشد.
جان مفهومی است که اصالت فارسی دارد و در بعضی از ادبیات بیگانه مترادف و یا معادل و هم معنی با مفهوم زندگی در نظر گرفته میشود. بنا بر این میتوان این تصور یا باور را داشت که جان همه موجودات زنده یکی می باشد و تعیین کننده اختلافات نبوده و تعیین کننده ماهیت و هویت و شخصیت انسانها و موجودات زنده نمی باشد و همه موجودات زنده و غیر زنده در آن سطح بنیادی به هم پیوسته اند. زینب ؛ لذا جان من و تو یکی اند.
ذرات آب که از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن تشکیل شده اند به ظاهر در هر آبی و آب اقیانوس با هم پیوسته به نظر میرسند اما در واقع واحد های جدا از هم می باشند. بهتر است که جان موجودات را با واحد های ملکولی آب یکسان نپنداریم که از همدیگر مجزا می باشند. اگر از سطح نور و ذرات اتمی و زیر اتمی عبور کنیم واز لایه بالایی هندسی یعنی اشکال هندسی از قبیل حجم و سطح و خط عبور کنیم به بنیادی ترین سطح هندسی می رسیم که آجر های بنیادی ریاضی را در بخش هندسه می رسیم که آن ها را نقاط بی بعد می نامند. پایین تر از آن سطح ، سطح فکری قرار دارد به واحد های منطقی از قبیل : بله و خیر آره و نه
و سر انجام پس از عبور از لایه عقلی که واحد های آن مثل لایه های ماقبل خود کثیر و مجزا از هم می باشند به لایه نهائی و بنیادی پیوسته می رسیم که جان من و تو و خود خداوند می باشد که جاودانه به پیوسته است. شاعر و عارف بزرگ فارسی زبان هم به نوبه خود در گوشه ها و کنج های انزوای آشیانه و کاشانه دل و فهم و عقل ، حس و اندیشه و خیال خویش آن را
” جان جانان نامیده است ” .
بنا بر این زینب جان ، جان علت و عامل زندگی است و ماده و روح و روان مسالح کمی و کیفی ، سخت افزاری و نام افزاری ساختاری او می باشند.
هر دومون توجه داشته باشیم که در لحظه مرگ جونامون از تنامون نمی پرند
و مارا تنها نمی گذارند. باز هم من و تو می دونیم که آن تکینگی ویا تجرد فیزیکی و یا پلاسمای نوری بسیار داغ و متراکم و سنگین اولیه که همه چیز از وجود خودرا مدیون اون میدوند در اقیانوس جان ، جان خود را برای زندگی دریافت نموده است و خود آن نطفه کیهانی ذره ای از وجود خداوند در قالب مادی و روحی و روانی بوده است . بنا بر این زینب جون ، باور دینی که طبق آن خداوند عالم هستی را از نیستی و عدم آفرید و باور علمی که قبل از مه بانگ نیستی و عدم بود ، هردو اشتباه می باشند و هر دو باور خطای ذهنی و خیالی محسوب میشوند. سرتو درد آوردم ببخشید.
جان تو رکسانا
سلام رُکسی
از سفرت به اعماق وجود تا ته وجود و برگشتت تا سطح وجود خیلی لذت بردم تاکنون چنین لذت و هیجان روحی و روانی بهم دست نداده بو حتی جسمم هم لذت می برد. میگن سعدی گفته : انسان روزی به جائی خواهد رسید و در آنجا و در آن زمان فقط خدا را خواهد دید.
امروز میدونیم که یه زمانی و یه مکانی قیود نامعین مکانی و زمانی اند. گویا شاعر ؛ ادیب و عارف بزرگ پارسی زبان یا نخواسته است یا وقت کافی نداشته است که آن زمان و مکان را تعیین کنه شاید هم این را به عهده آیندگان گذاشته. من ترا همان انسان سعدی می بینم که روز و جاشو به روشنی تعیین کردی. اگر یک تفسیر بیست جلدی را در طول عمرم مطالعه می کردم شاید به این روشنی نمی رسیدم تا با مطالعه یک متن کوتاه و روشن و زیبا. البته از اشتباهات لغوی و املایی و انشائی خودم و خودت صرف نظر میکنم.
ای زائر محتوای زیر سقف فلک و فضای بالای بام فلک ها ! یک پیشنهاد کوچولو و ناچیز به درگه ات دارم.
آیا اجازه دارم که تاج سر فلک ها یت را که جان نام دارد یک لقب ملموس تر بهش بدم و از این به بعد آنرا ثابت طلائی کیهانی بنامم ؟ و همچنین نسب های بین ماده روح و روان را نسبت های طلایی وجود قلمداد کنم که طریق این لقب های عینی عالِمان علوم تجربی هم بتوانند از بهره مند شوند ؟
البته می دونم که یک نقاش ایتالیائی در گذشته با مشاهده متقارن سطحی موجودات هم لقب ثابت طلائی را خلق کرده است.
در یکی از متون چشمم به یک بیت خورد که یکی از کامنت گذار ها سروده بود اونم خوشم اومد و با اجازه او خودم چند کلمه بهش اضافه کردم .
ای حافظا بیا …
ای حافظ ای حافظ قرآن ای لسان غیبی ای بلبل خوش الحان فضای قدس ای سیمرغ بلند پرواز و تیز بین بر فراز وادی ها و مَرغ زارها و چمن زارها و باغات ملکوتی بیا با فال قندی فال خود گیر و ببین تجرد را که به این روشنی نیامده است حتی در وهم مولانا آن پیر دَیر عُرفا .
جون و جان تو تابی تو
تا موقعیکه نادان وجود دارد،دروغ و تَوَهم و خرافه ازبین نمیرود. حالا این سفاهت میتونه شامل دانشمند باشد یا آدمی معمولی.حرفهای این دوتا دانشمند(درصورتیکه واقعاََوجودداشته باشند، و این ادعاها رو کرده باشند) مهملات و چرندیات است. روح و جن و چیزهایی از این دست، اصلاََ وجود نداشته و ندارند. همه دانشمندان واقعی علوم تجربی این خزعولات را رد میکنند. معرفت و آگاهی به خود و محیط ، ناشی از روان و ذهن است و اینها هم تولید فعالیت بخشی از بدن یعنی مغز است که بامرگ انسان و انهدام مغز ، ذهن و روان نیز منهدم و فرومیپاشد و هیچ وجودِانتزاعی و مجرد و جوهری از آدم باقی و پایدارنمیماند.بلکه برعکس، این جسم است که میماند، وپس ازمرگ تجزیه و با شیمیِ خاک ترکیب میشودو به چیزهای دیگر مثلاََ انرژی رشدِ گیاهان تحول و تطور پیدامیکند. ودرآخر اینکه، ردّ این موهومات، منافی اخلاقیات نیست.کسانی که ادعاهایی درخصوص تجربیات نزدیک به مرگ دارند، اگر راست بگویند، احتمالاََ ناخوداگاه دچار بیماریهای روانی مثلاََ انواع سایکوتیک ها، صرع لوب گیجگاهی، افسردگی سایکوتیک، بایپولارشدید، انواع شیزوفرنیا، دمانس، اختلالات هویتِ تجزیه ای، بیماریهای پارکینسون و آلزایمرشدید و غیره هستند. بکوشیم برای ارتقاء رشدفرهنگی و خرد فردی و اجتماعیمان، از پذیرش اعتقاداتِ بی اساسوغیرعلمی و غیرآکادمیک پرهیزکنیم وآنها را درجامعه تسرّی ندهیم.
با سلام جناب جعفر خان
همان چیزی که شما روان می نامید چبزی فیزیکی نیست و چیزی که فیزیکی نیست یعنی طبیعی نیست و چیزی که طبیعی نیست یعنی محدود به ماده نیست شما نمی توانید روان را چیزی مادی تصور کنید و هر چیز غیر طبیعی و ماورء یا متا فیزیکی که همان مفهوم غیر طبیعی است قابل شناخت علمی نیست و کسی نمی تواند آن را بررسی و تجزیه تحلیل کند دانشمندان عاجز از ان هستند که برای چیزی غیر مادی تعریف داشته باشند. آنها حتی برای علم و چرا علم وجود دارد پاسخ منطقی ندارند، جتی فلسفه هیچ پاسخی برای اینکه زندگی چیست و یا ما برای چه در این هستی وجود داریم ندارد. مثلا شما چگونه می توانید عشق را توضیح دهید و یا از عشق و محبت مستند سازی بکنید . اگر بخواهید تصویری از عشق و یا محبت نشان دهید آن تصویر معاشقه و یا نوازش کردن خواهد بود وهرگز خود عشق و یا محبت نخواهد بود. بنابر این نمی توان چیزی که قابل رویت و یا درک نیست را انکار نمود یک نابینا چگونه می تواند بداند که رنگ قرمز چیست؟ یک نابینا اگر بداند که حتی نور وجود دارد باز نخواهد ادراک کند که نور چیست. علم حتی اینکه ماده چگونه بوجود آمده با اینکه ماده در جهان فیزیک وجود دارد و می تواند آن را بررسی کند اما ماهیت و موجودیت آن را نمی داند و هیچ جواب منطقی برای پیدایش آن ندارد. بس بهتر است بگوییم نمی دانیم. زمانی ویروسها و میکروبها را موجوداتی می دانستند و به آنها شیاطین و اجنه می گفتند پس باید بگوییم چیزی به عنوان اجنه وجود ندارد، اما وجود دارد تنها ما به آن اجنه نمی گوییم. امروز می دانیم که آنها ویروس و میکروب هستند. اما با چشم غیر مسلح هم قابل رویت نیستند ما حتی امروز نمی دانیم داخل هسته اتم چیست چون هنوز قابل رویت نیست ولی دلیلی ندارد بگوییم هیچ چیزی وجود ندارد چون ما کور هستیم و نمی بینیم. با تشکر
سلام عدل
” بهتر است بگوئیم نمی دانیم ”
به نظر من بهتر است که همیشه سعی کنیم که بدانیم!
قدیمی ها می گفتند: توانستن خواستن است و خواستن توانستن !
امروزی ها میگویند : دانستن توانستن است و توانستن دانستن !
البته عبارت دوم به این معنا نیست که همه حاکمین و توان مندان سیاسی جملگی دانا می باشند. به هر حال من با مطالعه همه متون و کامنت ها و نظریات درج شده در این سایت در پیرامون روح و روان و ماده و جاودانه بودن زندگی و زندگی های بعد از مرگ و ابعاد مادی و معنوی واقعیت به حقایق بسیار ارزنده ای رسیده ام. اطلاع ندارم که آیا شما همه کامنت ها را مطالعه کرده اید؟ سارا و سبا و قندی و ابراهیم به یک چندین راز نهفته پی برده اند و دارای بعضی اندیشه های مشترکند و این اندیشه ها در ذهن و خیال و احساسات بسیاری از انسانها وجود دارد و تا کنون به صورت یک سیستم منسجم فلسفی و در قالب یک جهان بینی نو هنوز در ادبیات انسان به رشته تحریر نیامده است. به عنوان مثال یکی از این ایده های با ارزش این است که بعضی زنان معتقدند که مردن بودن خودرا تجربه خواهند کرد و بعضی مردان هم زن بودن خودرا. گویا قندی راه و روش طبیعی عملی شدن این ایده را کشف کرده است ، اما نمی دانم که خود قندی به فلسفه و جهان بینی و باور خود واقف گردیده و به آن اطمینان دارد یا اینکه هنوز این ایده بصورت خیالی خام و ناپخته در افکار او زاییده شده و در حال حاظر دوران نوزادی و شیر خوارگی و کودکی خود را طی میکند؟ ایده دوم این است که زندگی انسان مستقل از زندگی کیهانی پس از مرگ ادامه نمی یابد بلکه به همراه کیهان.
در مورد غیر مادی بودن عشق : بعضی ادیان و یا بیشتر ادیان و بعضی عرفان بزرگ فارسی زبان معتقدند که خداوند از روی عشق بیکران خود عالم را خلق کرده و یا عشق را به انرژی و جرم تبدیل نموده است. طبق اصل طلائی علم فیزیک که تحت عنوان
” بقاء انرژی ” معروف است ، انرژی نه میتواند خلق شود و نه معدوم گردد. البته این عدم مقدوریت در حیطه دانش و شناخت محدود انسان محاط می گردد و نه در حیطه دانش و قدرت مطلق خداوند. بنا بر این علم تجربی بر این باور است که انرژی بوده ؛ هست و خواهد بود. اما عارف با تکیه بر کشف و شهود عارفانه خود و گوش دادن به ندای دل و دیندار بر اساس تقلید از کلام پیامبر و امامان و معصومین که حاکی از کلام خداوند است و بعضی فلسفه عشق گرا با استدلال منطقی و عقلی این پدیده به اصطلاح غیر مادی را به یک نیروی مطلق ماوراء الطبیعه ربط می دهند و ما انسانهای عادی و معمولی نمی دانیم به کدام جبهه و قطب باور داشته باشیم. برای حل این مساله یک روز یک ایده در ذهن من ایجاد شد و با خود اندیشیدم و به خود گفتم که اگر عرفان و ادیان حق داشته باشند، آنگاه می توان یک فرمول ریاضی نوشت که از طریق کانال و فرمول ریاضی بتوان معادل بودن عشق و انرژی را ثابت کرد. همان طور که فیزیک دانان اروپا در مورد انرژی و دما و فرکانس این کار را کردند و کاربرد آنهم در زندگی انسان غیر قابل چشم پوشی است. اول فیزیکدان اطریشی به نام بولتزمن موفق شد معادل بودن انرژی و دما را از طریق یک فرمول ریاضی ثابت نماید، به پیروی از او فیزیک دان آلمانی معادل بودن انرژی و نوسان و متعاقب آن ذره ای بودن انرژی را اثبات نمود و سر انجام سهراب و رستم علم فیزیک وارد میدان نبرد شد و معادل بودن انرژی و جرم را به عمومیت رساند. زمان را هم روی مکان گذاشت و گفت : زمان چیزی نیست جزء بعد چهارم مکان. قبل از انشتاین در پیش پای عالمان علم فیزیک چهار راه به سمت رسیدن به وحدت علمی قرار داشت، استعداد برجسته او این بود که این چهار راه را به دو شاهراه تبدیل نمود و بقیه عمر خود این آرزو را در دل و اندیشه و فکر و خیال خود حفظ کرد که روزی بتواند یک فرمول ساده ریاضی بنویسد و معادل بودن زمانمکان از یک طرف و جرم و انرژی از طرف دیگر را به اثبات برساند که موفق نشد. تعدادی از فیزیک دانان و ریاضی دانان و کیهان شناسان در این صدد اند که آروزی پیر و عارف علمی خود را بر آورده کنند و در صدد ایجاد یک رشته جدید در علم فیزیک اند که قوانین مکانیک کوانتایئ و قوانین جاذبه انشتاین ( تئوری نسبیت عام ) را یک تئوری تبدیل نمایند و بین آن ها آشتی ریاضی ایجاد کنند. در این زمینه فقط عنوان و نام این تئوری تعیین شده است و از محتوای آن کوچکترین اثری به بیرون درز نکرده است. نام این رشته علمی در حال زایش و تولد ” جاذبه کوانتایئ ” می باشد. انشتاین در فرمولهای ریاضی میدان های جاذبه مفهوم نیوتنی نیرو را از صحنه خارج کرد اما در مکانیک کوانتایئ حذف مفهوم نیرو غیر قابل تصور است. حال خر بیاریم و این معرکه علمی را بار کنیم. من یک پیشنهاد برای حل این مساله بغرنج علمی دارم که اگر فرصت مناسبی دست داد خدمت شما عزیزان فارسی زبان بیان خواهد شد. معادلاتی که در بالا به آنها اشاره شد هر کدام دارای یک ثابت طبیعی می باشند و مقدار عددی این ثوابت هم تعیین گردیده و لذا همگی کاربرد عملی دارند. در این مقایسه اگر ما بخواهیم عشق را به انرژی و بر عکس انرژی را به عشق به صورت کاربردی تبدیل نمائیم، در درجه اول به کشف یک ثابت طبیعی می باشیم تا بتوانیم معادل بودن عشق و انرژی را در قالب فرمول ریاضی ترسیم و بیان کنیم. طبق باور من این امر تا آینده های بسیار دور دستی میسر نخواهد بود. لذا این حقیر به عنوان پیش غذا و پیش در آمد برای خودش یک فرمول ساده دست و پا نموده و هرگاه صحبت از عشق به میان آمد ، آن فرمول را در خاطره خود زنده کند و از خود به پرسد که آیا گوینده که در قالب شعر عشق را وصف می کند از معنی و مفهوم عشق چیزی می داند.
2^€×E=💝
در قالب کلمات این فرمول به شکل زیر می باشد:
عشق برابر است با انرژی ضرب در یورو به توان دو.
یورو واحد پول اروپاست و در این فرمول به معنی پول نیست بلکه یک ثابت خیالی طبیعی است و عبارت است از جذر عددی سرعت نور در خلاء به توان سه. طبق این فرمول اگر بخواهیم که محاسبه کنیم که چقدر عشق مورد نیاز بوده است برای تولید یک ذره بنیادی اتمی مثلا یک الکترون : اول باید از طریق فرمول معروف انشتاین جرم الکترون را به انرژی محاسبه کنیم و مقدار عددی آنرا در فرمول
” عشق ماندانا ” به جای E بگذاریم و پس از محاسبه € از طریق ارائه شده در بالا آنرا به توان دو برسانیم و عمل ضرب را در سمت راست معادله انجام داده و مقدار عددی عشق را تعیین کنیم. بیایید نام های خود را سوار بر مرکب تکه تاز ماندانا نمائید و با هدف رسیدن به شناخت مطلق خویشتن خویش و شناخت خداوند ، آنرا شیهه کنان جهت رصد به اعماق کیهان گسیل داریم و امید داشته باشیم که طول سفر رصدی خود در بین راه مثل خر عقلی مولانا پا هایش در گل یک سیاه چال گیر نکند و از سفر و رصد باز بایستد.
ای نادان امثال تو نه از سواد کافی برخوردارید نه از شعور کیهانی چیزی می دانید اصولا خود وجودیتان هم انکار می کنیدحتی اگه بزرگترین دانشمندان از طریق نظریه کوانتمی روح را اثبات کنند از بس که دین امثال شما رو پریشان احوال کرده که هر چیزی را حتی اگربطریق غیردینی هم اثبات شده باشه باز هم انکار می کنید تا نادانهایی مثل شما وجود داره فقطوقتی بمیری اون موقع خودت می فهمی
سلام سیاوش
دوست دارم مقداری بیشتر در مورد شعور کیهانی اطلاع کسب نمایم. در این زمینه اطلاعاتی که خودم کسب نموده ام به اطلاع می رسانم. قبل از آن یک سوال طرح میکنم که در ارتباط مستقیم با زندگی های بعد از مرگ میباشد و سعی میکنم که به این سوال پاسخی در خور اندیشدیدن ارائه دهم. سوال این است که افراد انسانی پس از مرگ به زندگی خود ادامه خواهند داد و یا به همراه کیهان؟ در همین رابطه سوال دوم مطرح میشود : آیا کیهان هم مثل موجودات زنده پیر و فرسوده خواهد شد و سر انجام خواهد مرد ؟ طوریکه علم کیهان شناسی و نجوم از طریق نظریه علمی مه بانگ به ما می آموزند ، ستارگان و یا خورشید ها و کهکشان ها یک عمر محدود دارند و آن به این معنا که روزی تولد یافته اند و یک روز هم خواهند مرد. همه کهکشان ها بر اساس این نظریه از ابرهای عظیم هلیومی و هیدروژنی تولد یافته اند.خورشید ها هر کدام وابسته به جرم و حجم خود داری چندین سرنوشت می باشند. مثلا یا به ستارگان نوترونی ؛ یا هیولا های قرمز ؛ به سفید چاله و یا به سیاه چاله تبدیل می شوند و در کهکشان مربوط به خود باقی می مانند و با حرکت خود به دور سیاه چال مرکزی در انتظار مرگ کهکشان به سر میبرند. سرنوشت خود کهکشان ها هم این است که سر انجام همه منظومه های شمسی اطراف خود را به همراه تمدن ها و فرهنگ های درخشان موجود روی بعضی از سیاره گان در اطراف بعضی خورشد ها ،یکی پس از دیگری نوش جان کنند و به سیاه چاله های عظیم و سنگین تبدیل شده و به زندگی خود پایان دهند. کهکشان ها علاوه بر حرکت چرخشی دور مرکز خود بصورت گروهی در حال گردش به دور مرکز گروه خود می باشند و علاوه بر آن مجموعه ای از کهکشانها روی یک سطح کروی قطور به آرامی در حال حرکت دورانی در اطراف مرکز جهان می باشند. سر انجام بعد از اینکه زمان و مکان نسبی دست به انقباض زدند، همه سیاه چاله ها را با خود به سمت مرکز جهان متراکم و متراکم تر خواهند کرد و سرانجام تمامی اجزای کیهان در مرکز جهان به یک تکنیگی یا تجرد فیزیکی بسیار ریز و سنگین و داغ ( پلاسمای نوری ) تبدیل خواهد شد. آن لحظه را میتوان مرگ کیهان نامید. حال چرا انقباض تا حد صفر صورت نمی گیرد که متعاقب آن کل کیهان به یک نقطه بی بعد ریاضی تبدیل گردد و سپس محو و نیست شود. این یک معما علمی است که علم کیهان شناسی تاکنون پاسخ روشنی به آن نداده است. پس از مدتی نا معلوم و ماندن در آن حالت ، آن پلاسمای نوری دوباره دست به انبساط میزند و بر اثر سرد شدن به جرم و انرژی تبدیل می شود و ابرهای هلیومی و هیدروژنی ایجاد و سپس به تدریج به کهکشان ها تبدیل خواهند شد، سر انجام منظومه شمسی خودمان متولد خواهد شد و کره زمین دوباره به ظهور خواهد رسید و انسان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و هر انسانی دوباره توسط پدر و مادر خویش خلق و متولد خواهد شد. البته اگر به اصل علمی تکامل و اصل دینی سیر و سلوک به سمت کمال انسانی و انسانیت باور داشته باشیم ، چنین تولد دو باره ای ، تکرار و مکررات خسته کننده نیست. فیلسوف آلمانی معتقد به اصل تکرار جاودانه یا اصل جاودانگی تکرار بود. در یک جمله این اصل را به صورت زیر بیان کرده است : نه یک ذره بهتر ؛ نه یک ذره بد تر و نه یک ذره طوری دیگر بلکه مطلقا همین طور . این اصل امروز می دانیم که با دو اصل علمی و دینی منافات دارد و مورد پذیرش فلاسفه عصر جدید نیست. لذا نتیجه اینکه ، زندگی انسان بعد از مرگ مستقل از کل کیهان ادامه پیدا نمیکند بلکه جزء لاینفک زندگی کیهانی است. معاد جسمی و روحی که حدود ۱۲۰۰ آیه در قرآن به وصف آن پرداخته شده و تفاسیر قطور و حجیم فراوانی که در مورد آن آیات صورت گرفته است ، فقط از طریق اشاره شده در بالا حقیقت دارد و نه از طریق جدایی روح پس از مرگ و سپس هجرت او در جسمی سبک به نام قالب مثالی به برزخ و در آنجا با پاداش و عذاب موقت و در انتظار نشستن روز قیامت و الا آخر. بنا بر این گرچه علم تجربی موافق جدایی روح از جسم نیست ، با این وجود اصل جاودانه بودن زندگی هم را رد نمیکند و سعی میکند این اصل را با روش علمی شرح دهد. حال بر میگردم به شعور کیهانی یا به قول هگل فیلسوف آلمانی روح جهانی. تلسکوپ هابل اخیرا تصاویر زیبائی را از ابر های هلیومی و هیدروژنی اولیه در اطراف مرکز کیهان به رصد خانه های زمینی رله کرده است که حدود سیزده و اندی میلیارد سال نوری از زمین دور اند. این تصاویر مربوط به دوران طفولیت و کودکی کیهان می باشد و در آن زمان بسیار دور در اطراف آن ابرها چیز دیگری وجود نداشته است . ظرف این مدت طولانی و بر اثر انبساط مکانزمان آن ابر ها به کهکشان های دور دست تبدیل شده اند و دیگر وجود عینی و واقعی در سر جای خود را ندارند. این پدیده به این معناست که کیهان در طول تکاملی خود عصرهای مختلف گذشته خود را بصورت خاطره تصویر به ارث گذاشته است و هم اکنون از طریق بخش خود آگاه خود یعنی انسان با تلسکوپ گذشته های خود را نگاه میکند و خاطرات خودرا به یاد می آورد. این پدیده بصورت یک معمای علمی هنوز حل نشده باقی مانده است. طوریکه از طریق تجربه به این امر آگاه هستیم که یک تصویر را فقط میتوان روی یک صفحه کاغذ و یا یک نوار و یا دیسک و چیپ و یا زمینه مادی دیگری ضبط و ثبت کرد و آنرا در بایگانی گذاشت. معما این است که کیهان تصویر دوران نوزادی و کودکی و نوجوانی خود را روی چه زمینه ای ضبط و ثبت نموده و برای یادگاری به ارث گذاشته است. در این جا در حال حاظر و تا زمانیکه خود علم این معما را حل نکرده است ، می توانیم به باور دینی اتکا کنیم ( البته نه بطور متعصبانه ) و بگوئیم خاطره کیهان در روح کیهان باقی مانده است و به این نتیجه برسیم که کیهان یک موجود زنده و هوشمند است داری روح و شعور و خاطره. به قول عارفان بزرگ فارسی زبان ، که در این باورند که عالم ظهور و یا جلوه حق است ، می توان جهان را ذره ای از وجود خداوند دانست و خداوند هم دارای روح و خیال و اندیشه است.
ساکت شو بی سواد با اون اسم خزت، آمریکایی ها اثباتکردن اونوقت تو جهان سومی دوتا اصطلاح از مغز یاد گرفتی و انکارذمی کنی وقتی بمیری می فهمی وجود داره
سلام نهال
یک فرد روشن فکر به خود اجازه نمی دهد که به دیگران امر ” ساکت شو ” را صادر نماید و احیانا به فکر بیافتد که دهان مخالفین را قفل کند و لبان اورا بدوزد و زبان اورا از بیان اندیشه های خویش از حرکت کردن باز دارد. البته من مطمئنم که شما به عنوان یک روشن فکر جوان ایرانی و فارسی زبان ، با بیان ” ساکت شو ای بی سواد ” چنین قصدی را نداشته اید. همه انسان ها در وجود خود دارای یک غریزه طبیعی به نام ” نام آوری و شهرت طلبی ” هستند و هر کسی میل دارد ، در طول زندگی و حتا بعد از مرگ از نام او به نیکی یاد شود. اما این غریزه طبیعی در عده انگشت شماری از انسان ها حالت طبیعی خود را از دست می دهد و تدریجا به یک قوه سرطانی روحی و روانی تبدیل می شود ، طوریکه تمام آگاهی چنین افرادی مبتلا به این درد می شود. این انسان ها توانائی رقابت سالم از طریق بحث و استدلال منطقی و عقلی با حریفان خود را ندارند و سعی میکنند که از طریق تعصب حرف خود را به کرسی بنشانند. پیامبران از این دسته انسان ها بوده اند که از طریق رایج رقابت حاکم بر قبیله و محیط خود نتوانسته اند حریف فرمانروای زمینی عصر خویش را به زانو در آورند و پشت اورا به خاک به مالند، لذا برای رسیدن به هدف خود متوسل به نیروی ماورایی شده اند : خداوند به من گفت که چنین و چنان کن !!! هدف باطنی پیامبران این بوده است که نام آنان در طول عصر های متمادی و حتا تا آخر زمان در خاطر انسان ها زنده بماند و بر سر زبانها تا خدا خدا داری میکند جاری باشد. لذا دلیل اصلی و بنیادی و حقیقی ترویج باور های دینی حقیقت جوئی و بر قراری عدل الاهی نیست بلکه پایداری نام پیامبران ادیان مختلف می باشد و اکثریت قاطع موئمنین پیرو ادیان از این راز نهانی دلاوری و نام آوری و رسیدن به شهرت جهانی پیامبران خود بی آگاه. البته پیامبران در نزد ما دارای احترام خاص خود را دارند و ما آنها را به گناه و ارتکاب خطا محکوم نمی کنیم و آن ها را کودکانی می پنداریم که کلمات شیرین و تلخی را بر زبان خود جاری نموده و آنرا در آثار کتبی خویش برای انسان به یادگاری گذاشته اند. گناه نام آوری آنان در اصل بر دوش و گردن خود خداوند می باشد. خداوند بر یکی از پیامبران قوم یهود چنین آیه ای را نازل نموده است ( البته احتمال اینکه این جمله حاصل اندیشه ؛ احساسات و خیالات خود او باشد برابر با عدد صفر نمی باشد : نام من در آسمان و بر روی زمین بر تر از همه نام هاست و هیچ نامی نمی تواند نام مرا به چالش بکشد!!!! با احترام کامل به کلام خداوند و بیان پیامبر می توانیم از این آیه و یا از این جمله به نتیجه منطقی و معقول زیر برسیم : چنین موجودی اسیر دست عقده نام آوری و شهرت است هم بر روی کره زمین و هم در آسمان. بنا بر این اگر این غریزه را در وجود خود حس می کنیم ، باید بدانیم که این غریزه ریشه در وجود خود خدا دارد و ما انسان ها با دارا بودن آن در پیشگاه خداوند از هرگونه تکلیفی معاف خواهیم بود. در پایان باور خودم را در مورد نام ها به شرح زیر خدمت شما بیان میکنم: همه نام های انسان ها در پیشگاه خداوند مثل نقاط ریاضی از برابری و مساوات مطلق برخوردارند و هیچ نامی ذره ای بر تر از نام های دیگر نیست و هیچ نامی به وساطت و شفاعت و میانجی گری نام های دیگر نیازی ندارد.
یک موضوعی که در این دیدگاه شما قابل توجه است این است که اول اینکه خود شما به روان اشاره کرده اید که مطمئنا نه مادی است و نه بخشی از مغز و دوم اینکه انسان از هویتی برخور دار است که آن هویت بسیار فراتر از جسم فیزیکی است . این هویت و در ادامه آن، اراده انسان است که به جسم و مغز درخواست انجام کاری را می دهد و مغز اراده فرد را تنها به عنوان یک وسیله فیزیکی در این جهان که مادی است به انجام می رساند. پس این اراده و خواستن از موجودیتی غیر از مغز و جسم فیزیکی سرچشمه می گیرد. اینجاست که انسان برخلاف سایر موجودات که تنها از نوعی هویتی غریزی برخوردار هستند، از هویتی با اراده برخوردار است ؛ اراده چیزی که جسم نیست و از هویت انسان یا هر اسمی مانند روح سرچشمه می گیرد. این موضوع اصلا بحثی دینی و مذهبی نیست بلکه نشان از هوشمندی موجود در خلقت هستی دارد .
سلام شهرام
چرا با ماده این همه سر ستیز داریم ؟ دین داران معتقدند که هرآنچه در عالم وجود دارد نمونه کامل آن در خزائن آسمانی بصورت گنجینه معنوی وجود دارد. اگر دین داران به کلام خدا و پیامبر خود واقعا اعتقاد دارند، حتمآ خواهند پذیرفت که گنجینه معنوی ماده هم در خزائن آسمانی پیش خداوند وجود دارد و اینقدر مورد نفرت نباید قرار گیرد. از دیدگاه من روح و ماده دو جنبه وجودی خود خداوند میباشند و هرگز از هم جدا نمی شوند چه در زمین و چه در آسمان. مهم تر اینکه نسبت این دو جنبه ثابت و جاودانه نیست بلکه مشمول حال تغییر و تحول دائمی است. همه ما شاید به تکامل علمی طبیعت و سیر و سلوک دینی انسان به سوی کمال واقف باشیم. در طبیعت فعلی و عینی و واقعی موجود در پیش چشم ما که خود ما بخشی از آن هستیم ، جنبه مادی آن واحد اولیه ( که من آنرا یک ذره از بخش نسبی خداوند می نامم ) به نهایت گسترش و و سعت خود رسیده و جنبه روحی به منتها الیه قِلت خود در سرار ابعاد کمی ماده به صورت نطفه کیفی باقی مانده و بر ماده سوار است. طبیعت از طریق جبر و انتخاب با حرکت دیالکتیکی ضدین را به هم تبدیل می کند و نسبت آنها را از نوع تعیین میکند. در طبیعت فعلی شش نوع عالم غیبی بصورت قوه و استعداد محض وجود دارند که در انتظار ظهور و به فعلیت رسیدن هستند. نسبت بین روح و ماده طوری تعیین گردیده است که کمیت و کیفیت موجود فعلی قادر نیستند که شرایط و امکانات ظهور این عوالم را فراهم نمایند. لذا ضروریست که نسبت روح و ماده طوری تغییر داده شود که این امکانات و شرائط فراهم شوند. تغیر این نسبت از عهده دانش و تکنیک انسان بر نمی آید. بلکه خود طبیعت از طریق جبر و انتخاب در چهار چوب قوانین طبیعت و زنجیره علت و معلول و یا با خواست و اراده خداوند ، این نسبت تغییر می یابد. البته من شخصا بین قوانین طبیعت و زنجیره علت و معلول مادی و تصمیمات قاطع و بی چون و چرای خداوند و خواست مطلق او هیچگونه تمایزی نیستم و به خدای عینی و واقعی علمی باور دارم تا خدای محض و غیبی دینی. یک مثال ساده در مورد تبدیل ضدین به هم دیگر : طبیعت فعلی به نسبت فعلی روح و ماده قادر نیست که یک مرد را به یک زن و یا یک زن را به یک مرد تبدیل نماید. در این تبدیل منظور دستکاری ژنها و متعاقب آن دخالت انسان بصورت تغییر نتخاب طبیعی و یا عملیات جراحی ترانس جندا نیست بلکه حرکت دیالکتیکی کل کیهان و طبیعت می باشد. طبیعت و یا خواست خداوند برای هر فرد انسانی تنها یک سرنوشت جنسی را از پیش تعیین نکرده است بلکه دو سرنوشت جنسی. اما از آنجایی که نسبت فعلی روح و ماده مانع ظهور یک فرد انسانی بطور همزمان به صورت مذکر و موئنث و نر و ماده و یا مرد و زن که ، من آنرا در جهان بینی خودم زوج خودی می نامم ، میشود ، لذا این نوع سرنوشت یکی بعد از دیگری و به نوبت در پیش پای انسان قرار میگیرد. پس از مه بانگ دوم و نوسازی کل جهان و گیتی و عالم و کیهان همه انسانها در عالم بعدی با جنس متضاد جنس فعلی خود پا به عرصه وجود خواهند گذاشت. در عالم سوم نسبت روح و ماده به نفع روح تغییر خواهد یافت و انسان در آن عالم سوم به جنسیت فعلی خود به ظهور خواهند رسید. در عالم نهائی و غایی جنبه روحی خداوند به نهایت گسترش و وسعت خود خواهد رسید و جنبه مادی به نهایت قِلت خود و در سراسر طبیعت و کیهان و عالم و جهان روحی وجود حد اقلی و کمی خود را حفظ خواهد کرد. در آن عالم نهائی برای سفر به کهکشان های دور دست طبیعت روح ، انسان نیازی به موشک و ماهواره نخواهد داشت و هر لحظه که تصمیم به گیرد می تواند با سرعتی خارقالعاده ( سرعت فعلی نور در مقایسه با آن سرعت به سان حرکت لاک پشت خواهد بود در برابر جست و خیز خرگوشی خود ذرات و یا امواج فعلی نور ) . نترسید !! سیاه چاله های جهنمی کاری به موجودات روحی ندارند و آنها را نمی بلعند گرچه خود آن هیولا های سیاه چرده دارای طبیعت روح خواند بود. و تصادم شاخ به شاخ با آن سرعت سر سام آور هیچ گونه صدمه ای را به زائران موئمن راه حق در طواف فضای قدس شاعران رها شده از سراچه ترکیب تخته بند تن وارد نخواهد کرد. آن مرغان ملکوتی عارفان بر جسته فارسی زبان که از قفس موقتی تن مادی عالم خاک رها شده و در پهنه بیکران بی قفسی عالم ملکوت رها گردیده اند مثل ذرات نور از کنار همدیگر رد میشوند و پر و بال مجرد سماواتیشان ( آسمانیشان ) شکسته و ریخت نمی شود .اگر دوست داشتید که به زندگی های آینده خویش مطلع شوید از طریق گوگل و تایپ کردن ” هفت عالم”
به سایت دیکشنری آنلاین آبادیس مراجعه کرده و آینده کیهانی خود را بصورت فال واقعی مشاهده کنید. در پایان بیتی جهت مزاح و شوخی:
حافظا ای لسان غیبی ای حافظ قرآن
بیا با یکی از فال قندی فال خود گیر
تا موقعی که نادان وجود دارد …….
به نظر من نباید وجود داشتن نادانان را دلیل ترویج و بقای توهم و خرافه دانست بلکه دانایان دروغ گو. گناه یا خطای توهم و خرافه بر گردن بزرگان جوامع انسانی است و نه بر گردن نادانان. گناه و خطای بزرگان در اصل بر گردن آنان نیست بلکه بر گردن خالق آنان است که می توانست در حین آفرینش انسان را در برابر خطا و گناه واکسینه و مصون نماید. چرا این کار را نکرده ؟ بعضی بزرگان جاهل و نادان جوامع بشری بر این باورند که به قصد و نیت آزمایش این کار را نکرده است. در پاسخ به این بزرگان نادان می توان گفت که خداوند با داشتن قدرت و دانش مطلق نیازی به آزمایش و امتحان مخلوق خود را ندارد یا اینکه نادان و ناتوان تشریف دارد که نیازمند مشاهده و آزمایش و تجربه باشد. دوستان عزیز فارسی زبان حق داریم در خیال آزاد خود تصور کنیم که خداوند جهان یا عالم یا گیتی و کیهان را خلق ننموده است بلکه خودرا تبدیل نموده است و کل زندگی ، زندگی خود او می باشد و ما انسان ها هم جزئی از زندگی او می باشیم. لذا خدای محض دینی و خدای واقعی و عینی علمی را باید از هم تمیز دهیم. خدای محض دینی هم منشاء است و هم غایت در عوض خدای علمی یک فرضیه است که در پایان راه و در نتیجه گیری آخری وجود او به ثبوت خواهد رسید. در مورد روح و ماده نظر من این است که این دو پدیده در اصل و ریشه یک حقیقت و واقعیت واحد اند و هرگز از همدیگر جدا نمی شوند. در این جهان مادی یا عالم خاک و دنیای محسوسات علمی یا دنیای فانی و بی بقای دینی و عرفانی
جنبه مادی آن واحد اولیه به نهایت وسعت و گسترش خود رسیده است و جنبه روحی را بصورت نطفه در تمامی ابعاد خود را در بر دارد. جنبه مادی به کمیت و سخت افزار و جنبه روحی به کیفیت ؛ حالت ؛ خاصیت و یا نرم افزار. حالت روحی در اطراف اجرام اتمی مثل الکترونها؛ پروتون ها و کوارکها به صورت میدانهای الکترو مغناطیس ساده ترین فرم خود را دارا می باشد که بصورت جذب و دفع جلوه می کند. در ساختمان ژن ها این میدان ها به برنامه های منسجم تبدیل میشوند که خاصیت خود حرکتی و تصمیم گیری آگاهانه به موجودات زنده را می بخشند. توجه داریم که نه یک برنامه بلکه دو برنامه ژنتیکی وجود دارد یکی روان و دیگری روح . برنامه یا نرم افزار روانی مسئولیت زندگی درونی را به عهده دارد، از قلیل کنترل و نظارت بر فعل و انفعالات شیمیائی و بیوفیزیوشیمیایی؛ عمل کرد سلولها ؛ بافتها و ارگانها و روابط آنها با همدیگر. ضمننا از وظایف مهم تر برنامه روانی نگهداری حیات از طریق هضم مواد غذایی دریافتی و بقاء حیات از طریق تولید مثل.
در عوض برنامه روحی مسئول کنترل و هدایت حرکات بدن و زندگی بیرونی است از قبیل رابطه فرد با خود و اجتماع. از وظایف مهم تر برنامه روحی نگه داری از بدن ؛ تهیه مایحتاج زندگی ؛ رفع نیازهای جسمانی و کنترل آگاهانه تولید مثل. جوامعی که از درد تورم یا افزایش کنترل نشده جمعیت زجر می کشند ، برنامه روحی خام و ناپخته می باشد و یا میتوان گفت که سطح آگاهی پایین می باشد. در ساختار ژنها دو نوع مغز ژنتیکی وجود دارد که یکی مسئول اجرای برنامه روانی است که در هسته تمام سلولهای بدن بجزء سلولهای مغز و اعصاب وجود دارد. دومی فقط در ساختمان ژنهای سلولهای مغز میباشد که حالات آگاه و خود آگاه و تصمیم گیری و خود حرکتی بدن را سبب میشود. برنامه روانی کلا بخس ناآگاه را تشکیل میدهد و ناآگاه به این معنا نیست که آن برنامه وظایف خود را کور کورانه انجام میدهد بلکه به این معنا که برنامه روحی یعنی بخش آگاه و خود آگاه از طرز اجرای برنامه روانی کاملا بی خبر است و فقط با پیشرفت دانش در علم زیست شناسی و ژنتیک این آگاهی به تدریج حاصل خواهد شد. لذا تقسیم بندی ساختمان روان توسط فروید اشتباه می باشد. برنامه روانی فقط مسئول زندگی درونی و برنامه روحی مسئول زندگی بیرونی اند. فروید به علت دیدگاه ماتریالیستی، واژه روح را که ریشه دینی و ایده آلیستی داشت در تقسیم بندی خود از قلم بیندازد. لذا ضمیر ناآگاه ؛ ضمیر خود آگاه و ضمیر آگاه را جملگی از دیدگاه او و علم روانکاوی و روانشناسی امروز به روان تعلق دارند که از دیدگاه من اشتباه می باشد. حال پس از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ ساختمان سلولها و ژنها به تدریج منحل می شوند و متعاقب آن انسجام برنامه ای تجزیه و تحلیل میگردد و میدان های منسجم و جمعی الکترو مغناطیسی، انسجام جمعی را از دست داده و تا سطوح انفرادی ملکولی و اتمی عقب نشینی می کنند، لذا روح و روان پس از مرگ ، بدن و ماده را ترک نمی کنند، به آشیانه و کاشانه دیگر هجرت نمیکنند که در آنجا زندگی تجردی خود را ادامه دهند بلکه اجزای تشکیل دهنده آنها یعنی میدان های اشاره شده به همراه اتم ها در عالم خاک باقی خواهند ماند. البته این دیدگاه منافی جاودانه بودن زندگی نیست بلکه برای تشریح جاودانه بودن زندگی از شناخت علمی استفاده مینماید و بسیاری از تصویر دینی ارائه شده در این زمینه را افسانه می پندارد البته با رعایت احترام کامل به باور ها و اعتقادات دینی انسان. علم کیهان شناسی برای آینده و سرنوشت جهان سه حالت را پیشبینی نموده است که هرکدام یک سوم حقیقت علمی دارند . این سه حالت عبارتند از انبساط دائم ؛ رسیدن به حالت ایستا و یا انقباض گردد.لذا نوسازی جهان که اصلی ترین ایده فلسفی اندیشمند و خیال پرداز ایران باستان به نام زرتشت ، از لحاظ علمی سی و سه در صد احتمال عملی شدن را دارد. طوریکه ایرانیان ممکن است بدانند، بالا ترین و مهمترین آرزوی زرتشت در کنار ایده نوسازی جهان. بر خوردار شدن از زندگی جاودانه بوده است. این آرزو نهفته ترین آرزوی انسان است و کانون همه ادیان. اصول بنیادی ادیان از قبیل توحید ؛ معاد ؛ نبوت و امامت و عدالت و اخلاق همگی بر مدار این آرزوی محوری و مرکزی می چرخند. نتیجه جهان از را مه بانگ نو آوری میشود ، هر بار زمینی نو و آسمانی نو و انسانی نو خلق و آفریده خواهد شد و زندگی انسان به سوی کمال انسانی و انسانیت از این طریق ادامه خواهد یافت. اگر سوال شود که چند بار مه بانگ و متعاقب آن چند بار نظم نیک کیهانی و زندگی فرد انسانی تکرار خواهد شد که انسان سر انجام به سطح کیفی مطلق خداوند ، یعنی زیبایی و خوبی و دانش و قدرت مطلق برسد، پاسخ من هفت بار می باشد.
فاش یک راز : آیا می دانستید که فاصله زمانی لحظه مرگ در این دنیا و لحظه تولد در دنیای بعدی ( خود همین دنیا در سر جای خود به دنیای بعدی تبدیل خواهد شد ) برابر است با فاصله زمانی بین دو مه بانگ متوالی و این فاصله زمانی برای همه انسان ها بدون استثناء برابر و یکسان می باشد.
فاش راز دوم : به علت مختل شدن آگاهی و خود آگاهی پس از مرگ ، گذر زمان برای فرد فوت کرده مطلقا غیر قابل در می گردد ، لذا فاصله زمانی بسیار طولانی بین لحظه مرگ و لحظه تولد دوباره ، برای فرد فوت شده به زمانی کمتر از یک ثانیه ؛ به اندازه طول یک دم و بازدم و یا یک نبض و یا یک پلک چشم به زدن تقلیل می یابد. واژه من از جاودانگی بر خوردار است که نه از جنس ماده و نه از جنس روح بلکه این دو پدیده مسالح و ابزار فراهم کننده زندگی آنند. من واحد و بسیط و ساده و بیکران خود خداوند است و من های انفرادی و محدود ذرات بیکران خداوند و روح و ماده جنبه های جدا ناپذیر خداوند. خدای علمی تصویر دیگه دار تا خدای دینی.
تا موقعیکه نادان وجود دارد،دروغ و تَوَهم و خرافه ازبین نمیرود. حالا این سفاهت میتونه شامل دانشمند باشد یا آدمی معمولی.حرفهای این دوتا دانشمند(درصورتیکه واقعاََوجودداشته باشند، و این ادعاها رو کرده باشند) مهملات و چرندیات است. روح و جن و چیزهایی از این دست، اصلاََ وجود نداشته و ندارند. همه دانشمندان واقعی علوم تجربی این خزعولات را رد میکنند. معرفت و آگاهی به خود و محیط ، ناشی از روان و ذهن است و اینها هم تولید فعالیت بخشی از بدن یعنی مغز است که بامرگ انسان و انهدام مغز ، ذهن و روان نیز منهدم و فرومیپاشد و هیچ وجودِانتزاعی و مجرد و جوهری از آدم باقی و پایدارنمیماند.بلکه برعکس، این جسم است که میماند، وپس ازمرگ تجزیه و با شیمیِ خاک ترکیب میشودو به چیزهای دیگر مثلاََ انرژی رشدِ گیاهان تحول و تطور پیدامیکند. ودرآخر اینکه، ردّ این موهومات، منافی اخلاقیات نیست.کسانی که ادعاهایی درخصوص تجربیات نزدیک به مرگ دارند، اگر راست بگویند، احتمالاََ ناخوداگاه دچار بیماریهای روانی مثلاََ انواع سایکوتیک ها، صرع لوب گیجگاهی، افسردگی سایکوتیک، بایپولارشدید، انواع شیزوفرنیا، دمانس، اختلالات هویتِ تجزیه ای، بیماریهای پارکینسون و آلزایمرشدید و غیره هستند.( بکوشیم برای ارتقاء رشدفرهنگی و خرد فردی و اجتماعیمان، از پذیرش اعتقاداتِ بی اساس، پرهیزکنیم وآنها را درجامعه تسرّی ندهیم.
سلام دوستان
مسئله زندگی پس از مرگ خیلی پیچیده اس و نمیشه به نتیجه ی قطعی رسید به نظر من هدف افرینش و هنوز کسی نتونسته کشف کنه واقعیت اینه که من به هیچ دینی وابستگی ندارم و از نظر من عقله که میتونه وجود خدا رو اثبات کنه و قلب که میتونه خدا رو حس کنه . بعضی افراد ناخداگاه بدون هیچ دلیلی از بعضی چیزا میترسن یا فوبیا دارن مثل ترس از آب بدون هیچ دلیلی شاید میتونه خفگی در آب در زندگی قبلیش باشه. یا کودکانی که استعداد عجیبی تو بعضی مسائل دارن حرفه ای که در زندگی قبلیش داشته . یا آدم هایی که اصلا هیچ وابستگی به این دنیا ندارن مسئله شخصی که سنش خیلی کمه ولی خیلی پخته اس حرفاش رفتاراش بدون تربیت خاصی یا تجربه خاصی زیاد زندگی کردن روحش. میخوام این و بگم که اگه واقعا خداوند عادله پس با مرگ نمیتونه عدالت و بین بندگانش برقرار کنه با وعده جهنم و بهشت . من دخترم و حق انتخاب نداشتم که جنسیتم و مشخص کنم محل زندگیم و مشخص کنم و خیلی چیزای دیگه . پس مطمئنا زندگی بعدی و یا قبلی وجود خواهد داشت و من جنسیت پسر هم تجربه میکنم و همینطور مکان های متفاوت والدین متفاوت . و چیزی که من درش دخیلم رفتار و کردارم هست در زندگی .شاید با توجه به زندگی العانم زندگی بعدیم و میسازم یعنی شخصی مثل هیتلر که کلی آدم کشته (قضاوت خوب یا بد رفتارش و نمیخوام بگم ) شاید در زندگی بعدیش خودش جای یکی از اون اشخاصی باشه که کشته . جایی مطلبی خوندم که مرد سن داری و برای مداوا پیش روانکاوی میبرن که هیپنوتیزمش میکنن برای پیدا کردن علت بیماریش در گذشته . بیمار در حین هیپنوتیزم شروع میکنه پاسخ دادن به سوالات پزشکی که از گذشته اش میپرسیده بیمار تعریف میکنه از سن العانش تا به جوانیش و نوجوانیش و کودکیش و حتی جنینیش و جالب تر دوران قبل از جنینیش در یک زندگی دیگه … دوستان به نظر من هدف آفرینش رسیدن به کمال ما انقدر زندگی میکنیم تا به انسانیت برسیم . بازگشت به خویشتن خویش.
منم بانظرتو موافقم انسان ها هزارو یک زندگی میکنن با هزار و یک اسم .چون خداوند متعالم هزارو یک اسم دارد و انسانم هم بنده خداست یعنی جزی از خدا انقدر زندگی میکند ک به حق برسد
سلام محمد
به نظر من افراد انسانی با نام های مختلف زندگی خود را بعد از مرگ ادامه نمیدهند بلکه با همین نام و همین هویت فردی و خانوادگی و قومی و اجتماعی. هر انسانی نام خود را به زندگی بعدی به همراه می برد. حال سوال پیش میاد که نام انسان غیر از محفوظ ماندن در خاطره کوتاه و دراز مدت بازماندگان روی چه لوح جاودانه ای ثبت میگردد و بقاء می یابد طوریکه والدین هر فردی در زندگی بعدی به آن دست رسی داشته و آنرا دو باره به فرزند خود هدیه نمایند. بعضی ادیان در این باره بر این باورند که نام همه انسانها در دفترچه ای به نام کتاب نام ها یک بار برای همیشه ثبت گردیده و آن کتابچه پیش خداوند در خزائن آسمانی اش بایگانی شده است. در این رابطه لازم است که به یک جمله و یا آیه از یکی از پیامبران قوم یهود اشاره ای کوتاه نمایم. آن پیامبر یک روز در انزوای جان فرسای خویش، گویا در خیالات عمیقی در پیرامون پدیده مرگ و زندگی فرو رفته باشد و یک باره صدایی او را از غرق شدن بیش از حد توان نجات می دهد و اورا به لحظه حال خویش بر می گرداند به شرح زیر : نام تو در دفتر نام ها بطور جاودانه ثبت شده است و پس از مرگ تو من آسمان و زمینی نو خواهم آفرید و مکان و زمان خاص تو نام ترا دوباره صدا خواهم زد و تو دوباره در تن مادر خویش خلق خواهی شد. این حقیقت و یا افسانه در عصری سروده شده است که تئوری علمی مه بانگ هنوز به ذهن انسان خطور نکرده بود. میگن که اساسی ترین ایده فلسفی خیالپرداز ایران باستان یعنی زرتشت نوسازی جهان بوده است و بهترین و بالا ترین آرزوی او برخوردار شدن از زندگی جاودانه و در سروده های خود به نام گات ها از اهورامزدای نیکوکار گاهی از طریق دعا استدعا داشته است که به حق نظم نیک کیهانی خویش آرزوی اورا از راه نو سازی جهان بر آورده نماید. این حقیقت و یا افسانه در عصر بسیار دوری سروده شده است که تئوری علمی مه بانگ هنوز در اندیشه و ذهن و خیال انسان ولادت نیافته بود . در عصر جدید علم کیهان شناسی با مدل سازیهای ریاضی و مشاهدات تلسکوبی به ما میآموزد که جهان امکان دارد که دوباره نوسازی شود. و احتمال وقوع این امکان را اندکی بیشتر از سی و سه در صد ( یک سوم حقیقت و نه تمام حقیقت ) از لحاظ علمی تخمین زده است. از طرف دیگر میدونیم که فاصله بین حدث و گمان و تخمین تا یقین فاصله زمین و آسمان است. اما این تخمین را با قوه خیال و با اتکاء به بخش مثبت و غیر افسانه ای دینی به یقین تبدیل کنیم و متعاقب آن با اطمینان کامل باور داشته باشیم که جهان دو باره نو خواهد گردید و به همراه آن انسان دو باره پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و زندگی خود را به سوی کمال انسانیت ادامه خواهد داد. البته این اطمینان نباید شبیه ایمان متعصبانه دینی به تعصب علمی تبدیل شود ، که این دو نوع تعصب هردو از یک قماشند. نام و تاریخچه و ماهیت و هویت ما انسان ها در حافظه کیهانی و روح جهانی قبل از پیدایش کیهان و تولد انسان پیشاپیش ضبط و ثبت گردیده است زیرا خود جهان ذره ای از وجود بیکران خود خداوند می باشد. در این پهنه بیکران بی نهایت جهان ها جای میگیرند و این پهنه بیکرانی هرگز هم پر نمیشود. وجود خداوند از سه محیط وسیع و یا سه لایه قطور تشکیل شده است که عبارتند از :
جهان های مادی که شمارش و تعین تعداد آنها برای انسان با دانش و شناخت و توان محدود خود مطلقا غیر مقدور می باشد.
دوم جهان های معنوی که از سمت درون به جهان های مادی محدود می گردد و به سمت بیرون زایش و ظهور آنها به سمت بینهایت جاودانه صورت میگیرد و تعین تعداد آنها هم مثل تعداد جهان های مادی برای انسان غیر مقدور.
سومین محیط و لایه عبارت از از بخش بی زمانی و بی مکانی وجود خداوند که از سمت درونی به جهان های معنوی محدود می گردد و به سمت بیرون لایتناهی و بیکران.
سرنوشت و روند حرکت این محیط ها و لایه ها را بطور خلاصه و ساده میتوان به صورت زیر بیان گردد:
بخش مرکزی ( یا یک بخش دلخواه ، زیرا بی نهایت نمی تواند یک مرکز واحد داشته باشد ،لذا هر نقطه در دل بی نهایت می تواند نقش مرکز را ایفا کند ) پهنه لایتناهی بی زمانی و بیکرانی اولیه به جهان های معنوی تبدیل شده اند و پس از طی عمر ازل های خود از طریق پدیده مه بانگ به جهان های مادی تبدیل شده و در حال طی عمر زمان های ابد خود می باشند. باقی مانده پهنه بی زمانی و بی مکانی سرنوشت دیگه ای ندارد جزء نزول کردن و یا تبدیل شدن به جهان های معنوی . جهان های معنوی سرنوشت دیگه ای ندارند غیر از نزول کردن و یا تبدیل شدن به جهان های مادی. جهان های مادی سرنوشت دیگه ای ندارند جزء صعود کرد و یا تبدیل شدن به جهان هی معنوی اولیه. بهتر به این آگاهی برسیم که تعریف دینی و فلسفی از مفاهیم نزول و صعود که معنای متعارف آن ، پایین آمدن و نشستن و سپس بلند شدن و بالا رفتن ، چه یک باره و چه پله ای
می باشد، حقیقت ندارد بلکه حقیقت معنوی این مفاهیم این است که جهان ها چه معنوی و چه مادی در سر جای خود و محیط و مکانی و زمانی مطلق خود از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شوند. در مورد مفاهیم ازل و ابد هم تاکنون تعریف روشن و مطابق با حقیقت و واقعیت توسط حکیمان و اندیشمندان دینی ارائه نگردیده است. میگن خدا موجودی ازلی و ابدی ست و جمله را معمولا در این جا پایان میدن بدون اینکه ازل و ابد را تعریف کنند.
تعریف من از این مفاهیم به طور خلاصه به شرح زیر است :
آغاز زمان ازل برابر است با پایان بی زمانی و بی مکانی منطقه ای ( منطقه ای محدود از پهنه بی نهایت) و شروع زندگی یک جهان معنوی و طول آن برابر است با طول عمر همان جهان معنوی. زندگی آن جهان معنوی با مه بانگ خاص خود پایان می یابد و به یک جهان مادی در سر جای خود تبدیل می شود.
زمان ابد با پاین یافتن زمان ازل و پایان یافتن عمر یک جهان معنوی آغاز میگردد و تا پایان عمر آن جهان مادی ادامه می یابد و با مردن آن جهان مادی خاتمه می یابد اما دو باره با مه بانگ بعدی آن جهان مادی دو باره زنده میشود و ابد بعدی آغاز میگردد.لازم به توضیح است که جهان های مادی یکباره نزول کرده و به جهان های مادی تبدیل می شوند. بنا بر این زمانهای ازل از لحاظ طول مطلقا با هم برابرند. اما جهان های مادی یکباره صعود نمیکنند بلکه مرحله به مرحله ، و زمان ابد مربوط به آنها بار ها از نو شروع شده و هر بار از طول عمر بیشتری بر خوردار خواهند شد. بنابراین بر خلاف زمان نوع ازلی ، زمان های نوع ابدی درای طول عمر یکسان نیستند. فاصله زمانی بین لحظه مرگ در این عالم و لحظه تولد دو باره هر فرد انسانی در عالم بعدی برابر است با فاصله بین دو مه بانگ متوالی و برای همه انسانها مطلقا یکسان می باشد. عبارت ” رجعت همه به سوی اوست ” که ادیان دوست دارند آنرا به موئمنین بطور سمجانه ای تحمیل و القاء کنند و به لفظ روز مره آنرا به پیروان دین خود قالب کنند و اورا شیر فهم کنند ، حقیقت داره اما نه از طریق پهلوان بازی دینی و مذهبی بلکه با داشتن یک مثقال ناچیز از فهم و منطق و عقل و شعور و قوه تخیل و از طریق بحث و گفتگو و استدلال. لذا و یا باز گشت به سوی او به این معنا نیست که او از لحاظ مکانی با ما فاصله داشته باشد و ما مجبور باشیم این فاصله طی نمائیم تا سرانجام به جمال نازنین و درگاهش برسیم. همه ما هم اکنون در پیشگاه او هستیم و همیشه خواهیم بود، همه ما جزئی از وجود اوییم و زندگی ما زندگی خود اوست. اما فقط تصورات ما از او مختلف است. خداوند دینی در جایی به نام بهشت یا آسمان موجودی است که شبیه یک فرمانی روای مطلقه زمینی بر اریکه قدرت نشسته است و فرشتگان خوب و پاک دور او می چرخند به سان پروانه بر گرد گل و یا حاجیان دور خانه کعبه.
تعدادی از فرشتگان نقش کنیز بازی می کنند و طی صبحانه و نهار و شام ، بر سینی و ظروف طلائی برایش چای تازه ده کشده ، لذیذ ترین و گوارا ترین اعذیه ها و عشربه سرو میکنند. البته آن اغذیه و اشربه ها از نوع ملکوتی اند ، لذا مواد زائد ندارند که باری تعالی خدای نخواسته و زبانم لال پس از صرف غذای شاهانه نیاز به رفع حاجت داشته باشد و مجبور شود سر آب رفته و فضای قدس را معطر تر نماید. و فرشته گان بد هم به سر کردگی شیطان و اهریمن به سمتش گاهی اوقات سنگهای مذاب جهنمی پرت میکنند و اوقات شریف اورا تلخ می نمایند. خدای دینی این قدر ذلیل و علیل و ناتوان تشریف دارد که بعضی از مخلوقات او برای حفظ حریم مقدساتش به صف آرایی لشگر نور در مقابل سپاه ظلمت به سر کردی ابلیس مشغول اند. حال پس از این وراجی به پایان بحث امروز میرسم و قبل از ختم کلام این سوال را از خودم می پرسم که چند بار زندگی من تکرار میگردد که من در پایان به شناخت مطلق خویشتن خویش و خداوند نائل گردم ؟ در پیش پای قوه خیال انسان بی نهایت راه ها قرار گرفته است و تنها یکی از این را ها به حقیقت می رسد ، خوشبخت آن که یکی از خیالاتش در همان راه باشد. در پاسخ به سوال مطرح شده توجهات خیالی من یشتر اوقات معطوف به عدد راز آلود ” ۷ ” میگردد و راز نهایی این عدد. لذا من باور ندارم که زندگی من هزار و یک بار تکرار می گردد بلکه مجموعا ( با زندگی فعلی ) هفت بار یعنی شش بار دیگر و آن به معنای پایان راه نیست بلکه تعداد بیشماری از این ” هفت زندگی ها ”
و همیشه و بطور جاودانه با خدا و به همراه خدا بدون لحظه ای جدایی و دوری.
در پایان در مورد فرم و محتوای جهان ها چه مادی و چه معنوی اگر سوالی پیش آمد : باور من این است که خداوند قبل از اینکه خود را به جهان ها تبدیل نماید با دارا بودن قدرت و دانش مطلق و در طی طراحی معنوی طرح مطلق خلقت برای تعیین فرم و محتوای جهان ها بی نهایت امکانات را دارا بوده است و طبق باور و تصویر خیالی من خداوند ساده ترین امکان را انتخاب نموده است که بر اساس آن همه جهان ها تا بی نهایت دارای یک فرم و محتوای مطلقا یکسان و برابر می باشند. طبق این باور و تصویر هر فرد انسانی با خانواده و جامعه اش بطور مطلقا همزمان در همه جهان ها وجود دارد و مطلقا همین زندگی را طی میکند . اندیشه انسان تاکنون در طی اعصار مختلف به چنین تصویر ی دست نیافته است و این جهان بینی هنوز به آگاهی عمومی نرسیده است و شاید انسان به آن نیاز چندانی نداشته باشد. بهترین کار برد آن ارضاء حس کنجکاوی وجود شناسانه روحی و قانع نمودن آنست. بنابراین هیچ لزومی ندارد که به یک دین جدید تبدیل شود. این تصویر ذهنی ویا این ایده فلسفی و این جهان بینی نوین پس از زرتشت تاکنون بطور خالص ایرانی است ، لذا خدمت فارسی زبان برای اولین بار بیان میگردد و امیدوارم با این اراجیف سر گرامی آنان را به درد نیاورده باشم.
میترای شما
سلام سارا
در اندیشه و احساسات و افکار و تخیلات شما چند ایده قابل رویئت است که یکی از آنها جالب و جذاب تر از ایده های دیگر است. می خواستم ببینم که آیا این ایده حاصل اندیشه و تخیلات خود شما می باشد یا از دیگران آنرا شنیده اید ؟ به عنوان دختر ” پسر بودن را تجربه خواهید کرد ” . این ایده به نظر من در اندیشه بسیاری از انسانها وجود دارد ، اما تا کنون به یک سیستم منسجم و یک جهان بینی نوین تبدیل نشده و به رشته تحریر در میآمده است. در مورد حق انتخاب تعیین جنسیت و وجود داشتن هم در اختیار خود انسان نبوده است و آن به این معنا که هیچ انسانی با خواست و اراده خود به وجود نیامده است. من هم با نظریه و یا باور تکامل و کمال موافقم ، اما راه و روش ارائه شده توسط ادیان به سوی کمال انسانی و انسانیت ، کنجکاوی روحی مرا نتوانست ارضاء نماید، لذا به فکر افتادم که خودم راه و روش را برای خودم دست و پا کنم. در مورد یاد آوری حوادث و اتفاقات زندگی های قبلی نظر و باور من این است که زندگی فعلی اولین زندگی دنیوی و مادی ما می باشد، زیرا انسان حق دارد بدون هیچگونه زحمتی و یادگیری تکنیکی به زندگی های قبلی خود از طریق زنده نمودن خاطرات دسترسی داشته باشد.اما چون این تجربه عمومیت نداشته و در اختیار همگان قرار ندارد، لذا من به این نتیجه میرسم که این زندگی اولین زندگی دنیوی من می باشد. البته به این حقیقت هم واقفم که این عالم خود حاصل نزول و تبدیل یک عالم معنوی قبلی می باشد. پس از این مقدمه بر میگردم به ایده انتخاب جنسیت. در این باره من معتقدم که طبیعت و یا خداوند، یک سرنوشت واحد جنسی برای فرد انسانی از پیش تعیین نکرده ، بلکه دو سرنوشت. طبیعت و یا خداوند در این زندگی فقط به هر فرد انسانی یک جنسیت بخشیده است و جنسیت ابدی نیست بلکه در زندگی بعدی جنسیت انسان عوض میشود به صورت زیر : همه مردان در زندگی بعدی بصورت زن متولد می شوند و همه زنان بصورت مرد. پدران این زندگی در زندگی بعدی به مادران و مادران این زندگی به پدران تبدیل میشوند و این روند شامل برادران و خواهران و عمه و حاله ها و عمو ها و دائی ها هم خواهد شد. طبیعت با حرکت دیالکتیکی خود ضدین یا اضداد ( مذکر ؛ موئنث ) را بطور طبیعی به همدیگر تبدیل خواهد کرد. در زندگی سوم جنسیت دو باره عوض خواهد شد و الا آخر . اگر در این زمینه ودر جهت پرورش ایده به مطالعه بیشتر علاقه داشتید، می توانید از طریق گوگل و تایپ کردن ” هفت عالم”
به سایت دیکشنری آنلاین آبادیس مراجعه کنید. در آنجا خود من جهان بینی خودم را به اختصار با زبانی بسیار ساده ( صرف نظر از اشتباهات لغوی و املایی و انشائی ) در هفت متن که هرکدام یک عالم را بررسی میکند، درج نموده ام . چون خودم سایت نداشتم ، گردانندگان آن سایت به من اجازه دادند که نظریه ام را در معرض قضاوت عموم فارسی زبانان قرار دهم، صمننا در همان سایت تعاریف جدید تری از مفاهیم فلسفی دینی ازل و ابد ارائه داده ام که در ارتباط مستقیم با جهان بینی نوین می باشد. برای دسترسی به آنها باز هم از طریق گوگل و تایپ عبارات ” ازل یعنی چه ” و ” ابد یعنی چه ” .
مطمعنم که آشنائی با آن جهان بینی ایده شما را تقویت خواهد کرد و نقطه نظرات شما هم متقابلا به من کمک خواهد کرد که بینش خودم را روشنتر نمایم. همه خوانندگان عزیز این سایت می توانند آن متن ها را مرور کنند و قضاوت خود را در پیرامون آن شکل دهند. در آن متن ها چگونگی ایجاد زندگی های پس از مرگ مورد بررسی قرار گرفته است و آنهم بر اساس مرکزی ترین بخش وجود انسان ، یعنی تمایلات جنسی آشکار و پنهان انسان. برای مطالعه آن متون نیازی به دانش وسیع و گسترده نیست، بلکه سواد خواندن و نوشتن کافیست، در آن متن ها خطاب من به عالِمین علم کلام و حکمت و فلسفه و عرفان و دین و الهیات نیست ، بلکه خیل وسیع انسان های عادی و روز مره که خودم به این خیل تعلق دارم.
سلام به سبا و سارا
کامنت یا نقطه نظر های شما را با دقت مطالعه کردم و به شباهت خارق العاده آن دو متن رسیدم. خود من هم در کامنت گذاری گاهی بصورت قندی و گاهی در قالب ابراهیم به ظهور می رسم و امیدوارم که از این طریق موجب تلخی اوقات و اندیشه و احساسات و خیالات شما نشده باشم. در پشت زندگی روزمره و رقابت های مربوط به آن ، یک نوع رقابت غیبی و یا ماورایی در پیش چشم دل و اندیشه قابل رویئت است. اطلاع ندارم که آیا شما هم آن رقابت را میبینید؟ من برای خودم این رقابت را ” رقابت نام ها ”
نامیده ام. در این زمینه تصور من این است که نام انسان ها در یک میدان وسیع ورزشی در حال دویدن و سبقت گرفتن از همدیگر می باشند. اکثر نام ها در این میدان رقابت دوندگی پس از طی مسافت کوتاهی از نفس می برند و در میدان عقب می مانند و به دست فراموشی سپرده می شوند. عده قلیلی از نام ها به نظر میرسد که از یک نفس قوی و پایدار بر خوردار باشند و در طی اعصار متمادی هنوز از نفس نیفتاده و به دوندگی خود ادامه میدهند. نام بعضی از بزرگان قبایل ؛ فرمان روایان و برگزار کننده امپراطوری ها و پادشاهان و خلیفه گان و سلاطین و فلاسفه و حکیمان و شاعران و عارفان و فقیه هان و مخصوصا نام پیامبران از این قبیل نام ها می باشند. نام موسا و عیسا و محمد در عصر جدید در صف اول دوندگان قرار دارند و به نظر می رسد که این نام ها از نفسی خستگی نا پذیر و جاودانه بر خوردار باشند. کارل مارکس آلمانی آرزو داشت که نام خودرا از طریق انکار وجود خداوند جاودانه نماید و در این میدان رقابت دوندگی نام ها از نام های موسی و عیسی و محمد سبقت گرفته و توجه کل بشر به نام خود معطوف دارد. اشتباه وی این بود که به جای یکی دانستن ماده و خدا ، منکر وجود خدا شد و نام او پشت سر نام های ذکر شده عقب افتاد و هنوز ،نفس زنان و تلنگان تلنگان به دوندگی مشغول. در پایان باور خودم را در مورد رقابت نام ها و عایت دوندگی و نتیجه مسابقه را خدمت شما به شرح زیر بیان میدارم :
با رعایت تام و کامل شئون احترامات به نام همه انسان ها ، باور من بر این است که نام همه انسان ها بدون هیچگونه استثنائی در پیشگاه خداوند شبیه نقاط ریاضی از برابری و تساوی مطلق بر خوردار بوده و هیچ نامی ذره ای بر نام دیگری بر تری و ارجحیت نداشته و هیچ نامی به وساطت و شفاعت و میانجی گری نام های دیگر نیازی نخواهد داشت. البته این باور و اعتقاد متعصبانه بیان نمیشود و هر انسانی آزاد است در مورد نام ها نظریه و باور خود را داشته باشد. در پایان و در رابطه با جاودانه بودن زندگی در مورد عدالت خداوند یک جمله را خدمت شما بیان میکنم : تار و پود های عدالت خداوند از لایه و یا ذرات و امواج نور عبور کرده و از درون قالب های طبیعی زنده و غیر زنده به ذرات اتمی و ذرات زیر اتمی رسیده و از آنها هم عبور کرده و اَشکال هندسی را پشت سر گذاشته و سر انجام به آجر های بنیادی هندسه یعنی نقاط بی بعد ریاضی ختم گردید اند و در آن سطح بنیادی که بین بخش مطلق و بخش نسبی خود خداوند قرار دارد، ته ریشه های عدالت خداوند به تساوی و برابری مطلق رسیده اند و هرچه از آن سطح درونی به سمت بیرون در خیال و اندیشه حرکت می کنیم نا برابری بیشتر می شود. شرافت انسانی ما در پیشگاه خداوند مثل همان نقاط ریاضی از برابری مطلق بر خوردارند و آنهم صرف نظر از اعمال خوب و بد دنیوی ما انسان ها.
دیگه بیشتر از این سر شما را به در نمی آورم و کلام را با یک جمله خاتمه می دهم : من هم به عنوان مرد ” زن بودن را تجربه خواهم کرد “.
منم این تجربه رو داشتم ولی دلیل نمیشه که بگیم روح داره خارج میشه تا به دنیای دیگه ای بره شاید توهم باشه شاید رویا باشه هیچ دلیل منطقی و علمی براش وجود نداره
سلام من بیشتر اوقات در خواب هایم چیز هایی را می بینم که بعد چند روز یا چند ماه به حقیقت می پیوندد و گاهی او قات اتفاق هایی در روز برام می افتد که فکر می کنم قبلا آنهارا دیده ام ممنون میشم اگه جوابم رو بدید
سلام زهرا ،
در خواب گاهی چیزهایی را می بینی که بعدا اتفاق می افتند و یا گاهی اوقات با چیزهایی مواجه میشوی که این احساس را در وجود تو ایجاد میکند که قبلا آنها را دیده ای. این حالت دوم را در بعضی زبانهای اروپائی ” دژاوی ” می نامند و علت اصلی آن هنوز کشف نشده است. حالت اول را پیش بینی ناآگاه روانی می نامند که علت اصلی آن هم فعلا نا شناخته می باشد. در این رابطه، نظریه و یا جهان بینی ماوراالطبیعه افلاطون که با باور دینی یعنی آسمانی بودن ریشه خواب ، همخوانی دارد. فروید بنیانگذار روانکاوی مدرن مخالف این دو بود و باور داشت که محتوای خواب یا رویا محدود میشود به دوران کودکی تا لحظه خواب دیدن. لذا از دیدگاه او پدیده رویا پیام آسمانی نیست که آینده خوب و خوش و یا تلخ و بد را به انسان پیشاپیش پیام دهد. افلاطون بر این باور بود که روان انسان قبل از نزول و تعلق گرفتن به نطفه و آغاز زندگی در دنیای محسوسات ، در عالم بیکران ایده ها زندگی مجرد از ماده را دارا بوده و به همه چیز آگاهی کامل داشته است و پس از به قفس در آمدن در کالبد دنیوی تمام دانش اولیه خود را از دست داده است و غریزه شناخت در وجود انسان را سعی و کوشش روان انسان می پنداشت که خاطرات گم شده آسمانی را دوباره بدست آورد. بنا بر این پدیده رویا و دژاوی را می توان از دیدگاه افلاطون یاد آوری اتفاقی حوادث در طول راه طی شده پنداشت. راهی که قبلا طی شده است و در حال حاظر دو باره در حال طی شدن است. من با جهان بینی افلاطون موافق نیستم، اما مخالف ایده را طی شده هم نمی باشم. شاگرد افلاطون یعنی ارسطو با جهانبینی دو گانه استاد خود موافق نبود و سعی کرد که عالم ایده های استاد خویش را از آسمان فرود آورد و آنرا در کنار دنیای محسوسات قرار دهد که امروزه تحت عنوان متافیزیک ارسطو معروف است. و فارسی زبانان اغلب اشتباها نظریه مابعدالطبیعه و یا ماقبل الطبیعه و یا در کنار طبیعت ارسطو را با جهان بینی ماوراءالطبیعه افلاطون یکی می پندارند. از دیدگاه ارسطو ، عالم غیب دینی و عالم ایده های افلاطون در پس و پیش و در کنار عالم محسوسات می باشد. فیلسوف آلمانی در اثر معروف فلسفی خود به نام علم منطق که آنرا کالبد شکافی خداوند مینامند ، نظریه ارسطو را اصلاح نمود که خداوند و عالم غیب دینی و عالم ایده های افلاطون ، در وراء و یا پس و پیش و کنار عالم محسوسات نیستند بالکه به آن تبدیل شده و یکی اند. البته هگل به علت گرایش به دین ، در نهایت ، حقیقت واقعیت را روح و خداوند می داند که طبق باور من این جهان بینی هگلی حقیقت دارد و تائید کننده بینش عرفانی عارفان فارسی زبان است که تمام وجود را ظهور و جلوه حق می پندارند. من خودم معتقدم که خداوند دارای دوبخش مطلق و نسبی می باشد و مجموعه جهان های مادی و معنوی و بخش بیکران بی زمانی و بی مکانی در بیرون از جهان های معنوی می باشد. تعدادی از جهان های معنوی از طریق مه بانگ به جهان های مادی تبدیل شده اند و تعداد این جهان ها در حال افزایش است. بخش بی زمانی و بی مکانی خداوند در حال تبدیل به جهان های معنوی اند و خلق و آفرینش جهان های معنوی و تبدیل آنها به جهان های مادی هرگز به پایان نخواهد رسید. به این معنا که ما انسانها قبل از زندگی مادی و دنیوی خود دارای زندگی معنوی بوده ایم و این زندگی دنیوی دوباره در چهارچوب مکانی و زمانی مطلق خود دو باره به آن حالت معنوی تبدیل خواهد شد. طبق این باور ، معاد جسمانی و روحی دین اسلام حقیقت دارد ، اما نه آنطور که شرح آن در تفاسیر قطور و حجیم رفته است بلکه از طریق نو سازی جهان از راه مه بانگ. بنا بر این پدیده پیشبینی رویا و دژاوی ( بخاطر آوردن ماورایی ) هر دو می توانند خبر ها و نشانه هایی از زندگی قبلی معنوی انسان باشند.
ممکنه روح بعضی از مواقع نفرین شود و زندگی جدیدی شروع نکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه همچین چیزی نیست
سلام
پدرم تازه فوت شده حدود۴۱روز.روزخاکسپاری حالم بدشده وبیهوش میشم چندساعتی ازشدت ناراحتی وبیتابی خودم کاملامتوجه بودم که قبل به هوش اومدنم توهمون بیمارستانی که بستری شدم عده ای منوصدامیکردن که بیدارشم چشماموبازکنم میخواستم امانمیتونستم احساس کردم قشنگ کاملایادمه که روحم داره ازبدنم جدامیشه وپدرم کنارمه ومن تلاش میکردم که بدنیابرگردم حس کردم دارم ازسقف اتاق بیمارستان هم ردمیشم متوجه شدم که دارم میمیرم که یهوباصدای دکتربه هوش اومدم سریع روحم به جسمم که روتخت بودبرگشت عین واقعیت ازاون روزبه وجودروح ومرگ کاملاپی بردم وباوردارم که ممکنه هرکسی این اتفاق براش بیفته …یه لحظه ازذهنم نمیره اون صحنه ..
با درود و وقت بخیر !
من هم در رویای ملکوتی در عنفوان جوانی موسی پیامبر و عصای واعظ موسی پیامبر رادیده ام و پنج فرمان که خطاب به همه مردم صادر کرد و در ضمن چند حادثه آینده زندگی ام را در جوانی دیدم که به حقیت پیوست و باز هم یک رویای معنوی دیدم که یک کاهن روحانی بود و در برابر سوال من, او خود را یکتاپرست خواند و … . این موضوع خیلی پیچیده است, ولی قراینی را برخی انسانها تجربه می کنند که گویای زندگی روحانی پس از مرگ است. هنوز اختلاف بین علمای پسیکولوژی و روح شناسی درباره وجود زندگی پس از مرگ و روح وجود دارد, ولی تجربیات عده ای از مردم پس از مرگ موقت یا رویاهای صادقه انسان تا حدودی به زندگی پس از مرگ امیدوار میکند. مهم آن است که آفریدگاری این جهان را ساخته است و ما بدان ایمان داریم و ایمان به زندگی پس از مرگ و سایر ملحقات آن نیاز نیست و همانقدر که هر انسانی کوشش کند که خوب و نیکو عمر بسیار کوتاه خود را بسر برد, کفایت می کند. البته! بی هدفی در کائنات کاملا مشهود است. چرا ماه با حدود چهار و نیم میلیارد سال بی هدف و گزاف وجود مادی دارد و در برابر انسان با حدود حداکثر 120 سال عمر بصورت هدفمند و مفید میمیرد و از صحنه مهو میشود ؟ آیا این بی هدفی در کائنات را می توان گفت که آفریدگار در همه عرصه آفرینش هدفمند آفریده است؟ در حالی که ما بی هدفی اجرام سماوی را مشاهده می کنیم. آیا ارزش ماه سرگردان و بی هدف بیش از انسان است که ماه میلیاردها سال باشد و انسان هدفمند با آن عظمت وجودی خلقتش چند دهه ؟ لذا عدالت در آفرینش, قطعی نیست و بلکه نسبی است. ….
من تجربه خروج روح از بدن را داشتم یک وقتی از خواب بیدارشدم که دیدم روحم از بدن خارج شده روح به اندازهه کل بدنم و از سرم خارج شده بود هیج احساس در بدنم نداشتم هیچ وزنی نداشتم مگر سرم که روح داشت از سرم خارج میشد وداشت سرم هم بی حس می شدروحی که در پاها بود داشت از سرم خارج می شد پس به خودم گفتم باید کاری کنم نمی دانم سرم رامی تکان دادم یا اراده کردم که ناگهان به طور سریع روحم به بدن برگشت تا چند روز حالم بد بود گویی تمام خون بدنم ریخته شده به هم وهیچ چیز جای خود نبود شاید تا یک ماه احساس بی حسی وناخوشی می کردم این تجربه واقعی برای من بود
اینی ک شما میگی ربطی ب این چیزا نداره شما احتمالا برونفکنی شده بودید
سلام
من مطلبتونو دوست داشتم
برای کسی که به روح اعتقاد نداره
فرستادم
ولی گفت چون مطلب رفرنس علمی(لینک) نداره پس دروغه
میشه کمکم کنید
درود بر شما
لینک منبع انتهای مطلب درج شده دوست عزیز